alt
صفحه 3 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 21 به 30 از 49

موضوع: تاپيك مربوط به " ... مطالب تاریخی از کشور ایران ... "

  1. عضو طلایی
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    همینــجاا
    نوشته ها
    6,583
    تشکر
    2,483
    تشکر شده 4,874 بار در 2,162 ارسال
    حالت من : afsorde
    میزان امتیاز
    19

    ویترین مدال ها

    تاپيك مربوط به """>>> مطالب تاریخی از کشور ایران <<<"""

    #1 10-10-2010, 03:02 AM
    در این تاپیک .تمام مطالب تاریخی از کشور ایران قرار میگیرد ...

    تمام کاربراین عزیز مطالب مربوط به تاریخ کشور ایران را در این تاپیک قرار دهند و از ایجاد تاپیک های متعدد خودداری نمایند ....




    قوانين تاپيك:

    1. در هر پست فقط یک موضوع را قرار دهید...

    2. برای تشکر از تاپیک فقط و فقط از دکمه تشکر در هر پست استفاده کنید...

    3. درصورت هرگونه ارسال بجز موضوعات مرتبط به تاپیک به محض مشاهده حذف خواهد شد.
    ..

    3 کاربر مقابل از vahid gh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Milad (10-20-2010),Mozhgan (10-10-2010),RaMt!N (10-10-2010)
    ویرایش توسط vahid gh : 10-10-2010 در ساعت 03:23 AM
    همه ی خاطره هارو دوره کن مثل من امشب تو به خواب منه تنها . نازنین سر بزن امشب
    vahid gh آنلاین نیست.

  2. عضو طلایی
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    همینــجاا
    نوشته ها
    6,583
    تشکر
    2,483
    تشکر شده 4,874 بار در 2,162 ارسال
    حالت من : afsorde
    میزان امتیاز
    19

    ویترین مدال ها

    10-13-2010, 01:20 AM #21
    مدرسه؛ یادگار مهربانی ها
    دوباره فصل پاییز و ماه مهر از راه رسید. دوباره حیاط مدرسه از هیاهوی بچه ها لبریز شد. دوباره صدای زنگ در گوش کلاس ها پیچید. دوباره شاگردان به پشت نیمکت ها خزیدند و هزاران هزار چشم چموش سیاه، به تخته سیاه زل زد... این روزها در کهن دیار ما هیچ مدرسه ای نیست که از شور مهر خالی باشد. به هر گوشه ای که بنگری دسته دسته کودکان و نوجوانان را می بینی که با شور و شوقی وصف ناشدنی می روند تا پایه های علم و توانایی خود را در همین کلاس های کوچک با معلم هایی دلسوز و هم شاگردی هایی صمیمی، پی ریزی کنند و فردایی روشن را برای خود و کشورشان رقم زنند.
    همه ما روزی در دبستان درس خوانده ایم، ولی ممکن است کمتر به این موضوع فکر کرده باشیم که این نهاد آموزشی چگونه در ایران شکل گرفته است؟
    در ایران «میرزا ابوالحسن رشدیه» بنیانگذار مدارس جدید به شمار می آید. او در 14 تیر 1230 شمسی در محله چرنداب تبریز متولد شد و پس از طی مراحل مقدماتی در تبریز برای تحصیل علوم جدید به بیروت رفت و در آنجا پس از آشنایی کامل با روش نوین تدریس، موفق به ابداع الفبای صوتی در زبان فارسی و رفع اشکالات موجود در تدریس این زبان شد. وی در سال 1262 نخستین مدرسه یا دبستان ایرانی را به سبک جدید برای مسلمانان ایروان تأسیس کرد. این مدرسه در آن زمان «رشدیه» نامیده می شد. مدارس ابتدایی در مصر رشدیه خوانده می شد این اصطلاح از مصر و عثمانی به قفقاز رفت و از آنجا به تبریز رسید و مکتب ابتدایی و اولین دبستان تبریز رشدیه نام گرفت؛ نام رشدیه به بانی این نوع مدارس در ایران نیز اطلاق شد.
    باید توجه داشت که در زمان رشدیه دارالفنون یکی از مراکز مهم علمی کشور بود که به تربیت متخصصان می پرداخت ولی افرادی که در آنجا مشغول به تحصیل بودند هیچکدام تحصیلات مقدماتی آکادمیک نداشتند و عمدتاً دارای سواد مکتب خانه ای بودند، زیرا تنها مراکزی که در آن زمان الفبا و برخی مقدمات را آموزش می دادند، مکتب خانه ها بودند که صد البته نیاز آموزشی مراکزی چون دارالفنون و دانشگاههای خارج را تامین نمی کردند. مدارس مسیونری نیز که توسط مبلغان مسیحی اداره می شد، از طرفی دارای هزینه بالا بود و از طرفی وجود آموزش های غیر اسلامی مانع از آن می شد تا مسلمانان فرزندان خود را برای تحصیل به آنجا بفرستند. در این شرایط رشدیه تصمیم گرفت تا مدارس نوین را با روش تدریسی جدید پایه گذاری کند. وی اولین مدرسه خود را در ربیع الاول 1305 قمری در محله «خیابان» تبریز تاسیس کرد.
    رشدیه پس از تاسیس چند مدرسه در تبریز و مشهد و مقابله با مخالفان و مکتب داران، سرانجام در سال 1277 خورشیدی، زمانیکه علیخان امین الدوله صدراعظم مظفرالدین شاه شد، به تهران فراخوانده شد و اولین دبستان به سبک جدید را در ماه رمضان همان سال در تهران تاسیس کرد. بدین ترتیب با پشتیبانی امین الدوله، کار دبستان رشدیه بالا گرفت. ضمن اینکه در این راه از حمایت روحانیون بزرگی چون شیخ هادی نجم آبادی و سید محمد طباطبایی که خود صاحب دبستانی به نام اسلام بود، برخوردار بود. در سالهای بعد چند مدرسه جدید دیگر به نامهای مدرسه مظفری، علمیه، فتاحیه، شرف، دانش، سعادت، کمالیه، سادات، رفعت، تربیت، ادب، اسلام و قدسیه تاسیس شد که جملگی به تعلیم و تربیت کودکان به سبک جدید همت گماشتند.
    یکی دیگر از کارهای رشدیه که در بالا به آن اشاره کردیم، ابداع الفبای صوتی بود که يك انقلاب در سيستم آموزش الفباي فارسي به شمار می آید. او به مدت چند سال در بيروت، قفقاز، عثماني و مصر تحقيق كرد تا بتواند راهي بيابد كه آموزش الفبا سريعتر و آسانتر شود. پيش از رشديه تعليم الفبا در مكتب خانهها به صورت تركيب يك حرف با حروف ديگر آموزش داده ميشد. اما اين كار بسيار مشكلي بود و كودكان به سختي ميتوانستند آن را فرا بگيرند. رشديه آموزش هجايي را پايه گذاشت. او پس از آنكه از قفقاز برگشت اعلام كرد كه در مدارس خود طي ٦٠ ساعت الفبا را آموزش ميدهد. روش رشديه تا سالهاي دهه چهل، در مدارس تدريس ميشد تا آنكه در اين سالها روشهاي جديدي ابداع شد؛ اما در سالهاي اخير سيستم تدريس الفباي صوتي رشديه دوباره در سيستم آموزشي جاي گرفته است. رشديه تنها سيستم الفباي نوين را ابداع نكرد، يكي ديگر از مهمترين كارهاي او چاپ كتاب درسي براي تدريس در مدارس بود. كتابهاي درسي رشديه تا سالهاي پيش از ١٣١٤ كه انجمن معارف دست به تدوين كتب درسي زد، در مدارس تدريس ميشد.
    تنها آرزوي رشديه این بود که در حال تدريس بميرد و وصيت او این بود که «مرا در راهروي يكي از مدارس دفن كنند تا هر روز شاگردان مدارس از روي گورم بگذرند و از اين بابت روحم شاد شود». ولی پس از درگذشت وی وزارت فرهنگ وقت مخالف دفن ايشان در مدارس بود و او را در يكي از گورستانهاي عمومي قم به نام قبرستان نو دفن كردند. روز تشييع جنازه، مدارس قم تعطيل شد و جنازه ايشان سر دوش بچههاي مدرسه تشييع شد.
    در سال 1288 انجمن معارف زیر نظر جعفرقلی خان هدایت برای تحصیلات عمومی در تمام ایران سه دوره ابتدایی، متوسطه و عالی را تعیین و برنامه آن را تدوین کرد و برنامه درسی دبستان در آن زمان شامل درسهایی چون آیات منتخب و شرعیات (خواندن قرآن و تدریس اصول و فروع مذهب)، قرائت فارسی، املا، انشا، اخلاق، علم الاشیا، دستور زبان فارسی، خوشنویسی، ریاضیات (حساب و هندسه)، تاریخ، جغرافیا، رسم و نقاشی، و تربیت بدنی می شد.
    البته مدارس دیگری هم در کنار مدارس رسمی شروع به کار کردند که از میان آنها می توان به مدرسه موزیک نظام اشاره کرد. هنر موسیقی اولین هنری بود که در ایران صاحب مدرسه شد. در سال 1235 شمسی دو کارشناس فرانسوی موسیقی به نام های «بوسکه» و «ریون» این مدرسه را تاسیس کردند و در آن به طور منظم به تدریس کمپوزیسیون سازها، ارکستراسیون و هارمونی پرداختند. سالها بعد فردی به نام «لومر» در سال 1249 رسماً شعبه موزیک نظام را در واحدهای تابع مدرسه دارالفنون تاسیس کرد. دوره آموزشی این مدرسه شش سال بود و هشت کلاس داشت. سه کلاس اول مقدماتی بود و شامل درس هایی چون موسیقی نظری، آموزش یک ساز، تاریخ، حساب و زبان فارسی می شد. در دوره آشنایی با آهنگسازی نظامی، سازشناسی، کمپوزیسیون، ارکستراسیون، آموزش دوساز به صورت تخصصی و نواختن پیانو صورت می گرفت. شاگردان این مدرسه پس از موفقیت در امتحانات و اخذ دیپلم با درجه افسری و مقام فرماندهی در موزیک نظام مشغول به کار می شدند. سرانجام در سال 1297 این شعبه از دارالفنون جدا شد و رسماً به عنوان یک مدرسه مستقل زیر نظر وزارت معارف گسترش پیدا کرد و علاوه بر شاگردان نظامی به تربیت شاگردان غیر نظامی هم پرداخت که تعدادشان از شاگردان نظامی هم بیشتر شده بود.
    بدین ترتیب اولین مدارس نوین ایران با سبک جدید تدریس با کوشش و مشقت بسیار افرادی چون رشدیه و دیگران در ایران شکل گرفت تا امروز شاهد به ثمر نشستن تلاش های آنان باشیم.
    در شماره آینده با اولین نهاد آکادمیک آسیا یعنی دارالفنون آشنا می شویم.


    منابع:

    اي كاش هنگام تدريس در كلاس بميرم، اعتماد: 18/10/82
    حسینی، حمید رضا، زنگ دارافنون به صدا در می آید، نشریه نیکی، شماره 71، آبان 86
    ستوده رضا، درکثانی رضا، تولد دبستان، مدارس ابتدایی ایران 120 ساله شدند، تهران امروز، 2/7/86

    2 کاربر مقابل از vahid gh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Milad (10-20-2010),Mozhgan (10-15-2010)
    همه ی خاطره هارو دوره کن مثل من امشب تو به خواب منه تنها . نازنین سر بزن امشب
    vahid gh آنلاین نیست.

  3. عضو طلایی
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    همینــجاا
    نوشته ها
    6,583
    تشکر
    2,483
    تشکر شده 4,874 بار در 2,162 ارسال
    حالت من : afsorde
    میزان امتیاز
    19

    ویترین مدال ها

    10-13-2010, 01:21 AM #22
    نام و نامگذاری در ایران


    بی شک نام و نشان هر فرد بیانگر نگرش، رویاها، آرزوها و ویژگی های فرهنگی، قومی، نژادی و اجتماعی او و محیطی است که بدان تعلق دارد. به عبارت دیگر نام ها و اسامی افراد در هر جامعه ای در هر برهه ای از زمان می تواند منعکس کننده فرهنگ و باورهای مسلط در آن زمان باشد. به عنوان مثال پس از جنبش های دینی و مذهبی در طول تاریخ، غالباً شاهد اقبال مردم به سوی دین و مذهب بوده ایم که این رویکرد به مذهب در نامگذاری فرزندانشان متبلور می شود. معمولاً در چنین شرایطی مردم نام فرزندان خود را از روی قهرمانان و افراد مقدس دین انتخاب می کنند. در مقابل هم وقتی افراط در این امر صورت گیرد، شاهد انتخاب اسامی از قهرمانان تاریخی غیر دینی و یا دیگر اسامی بیگانه و... خواهیم بود. در هر صورت منظور از مطلب فوق این است که مطالعه اسامی و روند نامگذاری ها در طول تاریخ می تواند گواه روشن و واضحی از اوضاع فکری و فرهنگی مردم آن دوره و فضای اجتماعی مسلط آن عصر باشد.
    همانطور که می دانید هر قوم و ملتی دارای آداب و رسوم خاصی برای نامگذاری هستند؛ مثلاً اعراب نام فرد را همراه با نام پدرش ذکر می کنند و برای هر فرد یک "نام" رسمی و شناسنامه ای و یک "کنیه" و یک "لقب" وجود دارد که معمولاً برای احترام و تعظیم شخص از کنیه او استفاده می شود و صدا زدن اشخاص با نام نوعی تحقیر و بی احترامی محسوب می شود. مثلاً نام پیغمبر ما «محمد» و کنیه وی «ابوالقاسم» است. وقتی اعراب صدر اسلام پیامبر (ص) را با نام کوچک وی مورد خطاب قرار می دادند، از طرف خداوند به پیامبر وحی شد که به آنان بگو تو را با این نام صدا نزنند و به جای آن «یا رسول الله» بگویند. بنابراین موضوع نام و اهمیت آن در تاریخ به قدری است که در مورد آن وحی شده است. همچنین در چند جای دیگر قرآن موضوع نام برجسته می شود. مثلاً در مورد بشارت تولد حضرت یحیی(ع) یا حضرت زکریا (ع) خداوند خود، نام کودک را قبل از تولد انتخاب می کند و تاکید می کند «یحیی» نامی است که هیچکس قبلاً روی فرزند خود نگذاشته است. وقتی این مطلب را با آنچه در جامعه امروز جریان دارد مقایسه می کردم، گفتم بیراه نیست که امروزه اغلب والدین به دنبال اسامی نو، بدیع و «تک» هستند و می خواهند نام فرزند آنها را کسی قبلاً نشنیده باشد! در دین مقدس اسلام هم به مسئله نامگذاری توجه ویژه ای شده و پیامبر اسلام (ص) یکی از حقوق فرزندان بر والدین را انتخاب نام نیکو برای آنها بیان فرموده اند.
    حال که به اسم یحیی برخورد کردیم، خوب ایست بدانید که والدینی که فرزندشان زنده نمی مانده و سریعاً از دنیا می رفته است، نام هایی برای آنها انتخاب می کردند که به معنای «زنده ماندن» باشد. در کرمان این نوع بچه ها را «بماناد»، در یزد «بنیمان» و «ماندگار» و در مازندران «بزیست» نام می گذارند و در جاهای دیگر از نام های دیگری چون «مانی»، «بمانی»، «بمانعلی»، «نمرد»، «خداداد» و در آذربایجان از اسامی چون «الله وردی»، «خداوردی»، «یاشار» و «تاری وردی» استفاده می کنند. «بزیست فیروزان» یکی از کاتبان مازندرانی بود که چون به دربار خلیفه عباسی پیوست، مأمون او را «یحیی بن منصور» خواند، که ترجمه همان بزیست فیروزان است. عقیده ای نیز وجود دارد که «مانی» پیامبر معروف نیز چنین وجه تسمیه ای داشته، یعنی بچه های مادرش نمی مانده و بدین سبب او را مانی نام نهاده اند. حتی «ماندانا» و «ماندان» مادر کوروش بزرگ هم باید چنین سرگذشتی داشته باشد.
    در میان ایرانیان نام ها معمولاً یک کلمه ای بوده اند و ریشه بخشی از آنها به نوعی با اساطیر مربوط می شده است. بنابر تحقیقاتی که روی نام های ایرانی صورت گرفته است، نشان می دهد که به مرور زمان گرایش عامه مردم به اسامی با حروف نرم و انتخاب نام های کوتاه تر بیشتر شده است. شاید علت این گرایش غلبه روحیه رومانتیک در عصر حاضر باشد. در مورد کوتاه شدن اسامی هم می توان گفت که افزایش سرعت زندگی و گسترش ارتباط افراد با یکدیگر موجب آن شده است؛ پیش از این نیز کوتاه و مخفف کردن نام ها را داشتیم و با کمی دقت در تکلم اقشار مختلف جامعه با بسیاری از نام ها مواجه می شویم که به علت طولانی بودن به صورت مخفف یا شکسته بیان می شوند.
    همانطور که قبلاً نیز اشاره کردیم انتخاب نام ها بازتاب فضای اجتماعی هر عصری است. در زمان جنگ معمولاً شاهد انتخاب نام ها از میان قهرمانان جنگی و دینی و همچنین اسطوره ای هستیم که غالباً اسامی درشت و محکم و حماسی هستند که مناسب فضای حماسه و جنگ و قهرمانی هستند.
    سنت های مختلف نامگذاری در اقصی نقاط جهان یکی از جالب ترین و جذاب ترین بخش های فرهنگ مردم به شمار می رود که در خور پژوهشی عمیق و مفصل می باشد. در کشور ما نیز کم و بیش این سنت ها وجود دارند و با کمی تفحص می توان چندی از آنها را برشمرد. به عنوان مثال انتخاب نام از روی قرآن بدین صورت است که برای انتخاب اسم نوزاد به تصادف صفحه ای از قرآن را می گشودند و نامی از آن برای نوزاد انتخاب می کردند که نمونه های بسیاری برای آن وجود دارد. در بعضی مناطق رسم بود که اسامی نوزادان را یک نفر بزرگتر که غالباً ریش سفید یا فرد مورد اعتماد و احترام همه بود و اذان و اقامه نوزاد را می گفت، انتخاب کند. در بعضی روستاهای ایران هنوز هم طبق سنت های قدیمی اسامی خاص بین خانواده های یک فامیل رایج است؛ مثلاً چند خانواده که با هم نسبت فامیلی دارند همگی نام «محمد» را روی نخستین پسر خود می گذارند.
    تاریخچه شناسنامه در ایران
    اولین شناسنامه ای که در ایران صادر شد در سال 1297 برای خانم "فاطمه ایرانی" از محله سنگلج تهران بوده است که پس از وی دکتر "ولی الله خان نصر" در بخش دو تهران دارای شناسنامه شد. نکته جالب این است که در آن زمان برای صدور شناسنامه همانند هنگام عقد ازدواج، شاهد لازم بوده است. خانم ایرانی در سن 54 سالگی اولین نفری بود که در ایران صاحب شناسنامه شد، و در سند هویت وی که اولین سجلی ایران محسوب می شود اینچنین نوشته است:
    " فاطمه ایرانی فرزند آقا شیخ محمد ایرانی روضه خوان، ساکن ناحیه 9 سرچشمه به شهادت میرزا عبدالکریم شلیله، 45 ساله دارای شغل عطاری در نزد ما که مأمور سجل احوالیم حضور بهم رسانیده و شاهد اظهار داشت که به تاریخ لیله جمعه نهم ربیع الاول ساعت سه بعد از نصف شب از صاحب سلطان خانم از خانواده ایرانی به سن 25 سالگی که دارای شغل (ندارد) متولد شده و به اسم فاطمه خانم موسوم گردیده."
    همانطور که می دانید قبل از رواج و صدور شناسنامه در ایران، نام نوزاد و زمان ولادت وی را پشت قرآن ها و دیگر کتب مهم و مقدس یادداشت می کردند و بعضی از خاندان ها و خانواده های با اصل و نسب مخصوصاً سادات، نیز دارای نسب نامه یا شجره نامه هایی بودند که با تولد هر نوزاد برگی به شجره خانوادگی می افزودند که با صدور شناسنامه و افزایش جمعیت و ازدواج های غیر فامیلی این سنت ها و اسناد کم کم از بین رفتند.
    یکی از مکان هایی که برای هر ایرانی علاقه مندی می تواند جالب و مفید باشد، گنجینه سازمان ثبت احوال واقع در ساختمان شماره سه سازمان ثبت احوال است. در این گنجینه می توان اسناد با ارزشی را از شناسنامه بزرگان، مشاهیر، سیاستمداران مشهور و روحانیان یافت مانند سندی که گواهی تولد شهید سید مصطفی خمینی است. همچنین با گذر از مقابل ویترین های شیشه ای این موزه که با نمایش اولین شناسنامه آغاز می شود، می توان سجلی نام های آشنایی را دید: امام خمینی، علامه طباطبایی صاحب تفسیر المیزان، آیت ا... امام موسی صدر، آیت ا... طالقانی، آیت ا... بهجت، استاد محمد تقی جعفری، پروفسور سید محمود حسابی، دکتر علی شریعتی، دکتر محمد مصدق، سعید نفیسی، شهید باهنر، شهید رجایی، جهان پهلوان تختی، نیما یوشیج و غیره.
    بطور کلی اسناد و سجلی هویتی اشخاص بزرگ و شناسنامه های قدیمی، همه و همه در 87 ویترین شیشه ای در یازده بخش زیر به نمایش درآمده اند:
    1.اسناد سجلی مراجع تقلید و علمای اعلام و شخصیت های بزرگ مذهبی
    2.اسناد سجلی شخصیت های تاریخی و ----------
    3.اسناد سجلی شهدای جنگ تحمیلی
    4.اسناد سجلی نویسندگان و شاعران
    5.اسناد سجلی ورزشکاران
    6.کتاب ها و نشریات مربوط به ثبت احوال
    7.نمونه کتیبه ها
    8.اسناد قدیمی
    9.نمونه شناسنامه ها و مهرهای متعدد از قدیم تا امروز
    10. اسناد، نامه ها، کارنامه ها، تشویق نامه ها و عکس ها
    11. اسناد اشخاص کثیرالاولاد و کثیر الازدواج
    در بخش کثیر الازدواج ها با شناسنامه مردی برخورد می کنیم که 17 بار ازدواج کرده و به علت کمبود جا نام بقیه همسران وی را بطور عمودی در حاشیه سجلی نوشته اند. از این نمونه ها در گنجینه کم نیست که بسیار باعث جلب توجه و غنای آن شده است.
    در نهایت باید گفت که نام ها جزو گنجینه و میراث فرهنگی و معنوی هر کشور محسوب می شوند و وظیفه ما در مقابل این گنجینه همانا حفظ و پاسبانی آن و کوشش در جهت غنای هر چه بیشتر آن است، باشد که با انتخاب اسامی وزین و با معنا که دارای اصل و ریشه زیبا و معتبری باشند، در هر کجا که هستیم دین خود را به این میراث معنوی ادا کرده و دیگران را نیز به پاسداشت و احترام به آن تشویق نماییم.

    منابع و مآخذ:
    ·امیری، فاطمه، روزی که همه نامدار شدند
    ·پیرپور، یعقوب، آشتی با نام های ایرانی، اعتماد، 1/11/82
    ·سگوند، فریدون، نام های امروزی؛ عجیب یا احترام برانگیز، اعتماد، 13/4/ 85
    .باستانی پاریزی، محمد ابراهیم، خاتون هفت قلعه، تهران، انتشارات روزبهان، چاپ ششم، 1380
    ·باستانی پاریزی، محمد ابراهیم، حماسه کویر، تهران، چاپ دوم 1357
    برای مطالع بیشتر در باب آیین و رسوم نامگذاری در خارج از ایران علاقه مندان را به دو مقاله زیر ارجاع می دهم:
    ·راثی تهرانی، جعفر، نام و نام خانوادگی در مغرب زمین، مجله نجوای فرهنگ، سال دوم شماره سوم بهار 86، تهران، اداره کل پژوهش های رادیویی صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران
    ·راثی تهرانی، جعفر، آداب و رسوم تولد در فرهنگ چین، مجله نجوای فرهنگ، سال اول شماره اول پاییز 85، تهران، اداره کل پژوهش های رادیویی صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران

    2 کاربر مقابل از vahid gh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Milad (10-20-2010),Mozhgan (10-15-2010)
    همه ی خاطره هارو دوره کن مثل من امشب تو به خواب منه تنها . نازنین سر بزن امشب
    vahid gh آنلاین نیست.

  4. عضو طلایی
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    همینــجاا
    نوشته ها
    6,583
    تشکر
    2,483
    تشکر شده 4,874 بار در 2,162 ارسال
    حالت من : afsorde
    میزان امتیاز
    19

    ویترین مدال ها

    10-13-2010, 01:22 AM #23
    گرمابه های ایرانی؛ مکانی برای تلطیف جسم و روح

    عجایب صنعتی دیدم در این دشت
    سرش در آب و دنبالش در آتش
    به یک دم می خورد صد آدمی را
    و بیرون می دهد ماه منقش


    ایرانیان از دیرباز اهمیت فوق العاده ای برای نظافت روح و جسم خویش قائل بوده اند و لذا اهتمام ویژه ای در ساخت و راه اندازی گرمابه ها از خود نشان داده اند. بقایای کشف شده از قدیمی ترین گرمابه مربوط به تخت جمشید است. در دوره های اشکانی و ساسانی نیز حمام ها بیشتر در مجاورت کاخ ها و قصرها و حتی در داخل آنها و یا درون شهرها و محلات ساخته می شد. ایرانیان در ساخت حمام ذوق و سلیقه خاصی به خرج می داده اند که تزیینات، نقاشی ها و گچبری های به جامانده به همراه طاق نماهای زیبا و کاشی کاری های متنوع و دلربا، همگی گواه این مدعاست. از معروف تریم حمام های ایران می توان به حمام کردشت در آذربایجان شرقی،حمام پهنه در سمنان، حمام گنجعلی خان و حمام وکیل در کرمان، حمام شاه علی در اصفهان، حمام باغ فین کاشان، حمام شیخ بهایی در اصفهان و حمام خان در بازار سنندج اشاره کرد.
    نقش حمام و گرمابه در گذشته بسیار پررنگ تر از امروز بوده است، زیرا گرمابه علاوه براینکه مکانی جهت شستشو و نظافت بوده، از طرفی محل تجمع و دیدار مردم هم به شمار می رفته است. در قدیم مردم تقریباً هفته ای یک بار به گرمابه می رفتند و در آنجا از احوال یکدیگر مطلع می شدند و دیداری تازه می کردند. از این رو گرمابه ها اهمیت زیادی مخصوصاً برای خانم ها داشته است، زیرا اغلب آنها تقریباً یک صبح تا عصر را در گرمابه سپری می کردند و حتی یک میان وعده و یا میوه ای هم در حمام میل می کردند. از این رو گرمابه محلی برای اجتماع و گفت و گو و دیگر تعاملات آنها محسوب می شد. به عبارت دیگر حمام برای آنها مکانی برای تحقق بسیاری از زمینه های ویژه ارتباطی بود؛ برای مثال بعضی مادرها دختران مورد نظر برای پسرانشان را در حمام می پسندیدند.
    گرمابه ها کاربرد مهم دیگری هم داشتند که مربوط به مناسبت ها می شد. در این گونه مناسبت ها معمولاً گرمابه از طرف یک عده خاص قرق (رزرو) می شد. طبقه بندی این نوع حمام ها برحسب نیاز مشتریان بود و شامل موارد زیر می شد:
    ·حمام زایمان: این حمام برای نوزاد، مادر و همراهانشان برگزار می شد و با شادمانی همراه بود.
    ·حمام عافیت: حمامی بود که بیمار پس از بهبودی کامل و به شکرانه سلامت و زدودن کامل بدن از بیماری برگزار می شد.
    ·حمام ویژه اعیاد مذهبی: مخصوص اعیاد مذهبی بود که حمام عید نوروز هم در کنار آنها با مراسم خاص و جالبی انجام می شد.
    ·حمام تشرف: هنگام عزیمت به سفرهای زیارتی یا دیدار بزرگان با نیت خاص خود انجام می شد.
    ·حمام عروسی: که قبل از مراسم عروسی برای عروس و داماد و همراهان و بستگان آنها به طور جدا برگزار می شد.
    ·حمام آشتی و برادری: هنگامی که قهر میان دو نفر تبدیل به آشتی می شد به حمام آشتی کنان می رفتند تا همانگونه که کینه ها را از روح می زدایند، تن و بدن خود را هم پالایش و تطهیر کنند.
    همانطور که می دانید حمام ها در قدیم به شکل خزینه ای بوده است، البته اين نكته جالب هم ناگفته نماند كه ايرانيان تا عصر قاجاريه توي خزینه حمام نميرفتند، زيرا به گفته مورخ معاصر شادروان رحيم زاده صفوي، همه حمامهاي ايران درهايش بسته بود و يك روزنه به نام "آخور" مي ساختند كه به خزانه متصل بود و از آنجا آب برداشته و خود را ميشستند. در آن زمان مردم توي خزانه نميرفتند و درهاي خزانهها فقط طی قرن گذشته باز شد که موجب غیر بهداشتی شدن گرمابه ها گشت. به هر صورت يكي از آن آداب ورود به این حمام ها اين بود كه هر كس وارد مي شد، براي اظهار ادب و تواضع نسبت به افراد بزرگتر كه در صحن حمام نشسته مشغول كيسه كشي و صابون زدن بودند، يك سطل يا طاس بزرگ آب گرم از خزينه حمام برميداشت و بر سر آن بزرگتر مي ريخت. البته اين عمل به تعداد افراد بزرگ و قابل احترام كه در صحن حمام نشسته بودند تكرار مي شد و تازه وارد وظيفه خود مي دانست كه بر سر يكايك آنان با رعايت تقدم و تاخر آب گرم بريزد. چه بسا اتفاق مي افتاد كه يك يا چند نفر از آن اشخاص مورد احترام در حال كيسه كشيدن و يا صابون زدن بودند و احتياجي نبود كه آب گرم به سر و بدن آنها ريخته شود ولی اين عوامل مانع از اداي احترام نمي شد و كوچكترها به محض ورود به صحن حمام خود را موظف مي دانستند كه يك طاس آب گرم بر سر و بدن آنها بريزند و بدين وسيله عرض خلوص و ادب و احترام کنند. از آداب ديگر در حمام عمومي خزينه دار قديم، اين بود كه اگر تازه وارد كسي از آشنايان و بستگان نزديك و بزرگتر از خود را در صحن حمام مي ديد، فوراً به خدمتش مي رفت و به منظور اظهار ادب و احترام او را مشت و مال مي داد يا اينكه ليف و صابون را به زور و اصرار از دستش مي گرفت و پشتش را صابون مي زد. سنت ديگر اين بود كه هر كس وارد خزينه حمام مي شد، به افرادي كه شست و شو مي كردند سلام مي كرد و ضمناً در همان پله اول خزينه دو دست را زير آب كرده كمي از آب خزينه بر مي داشت و به يكايك افراد حاضر از آن آب حمام تعارف مي كرد. برای تازه وارد مهم نبود كه افراد داخل خزينه از آشنايان هستند يا بيگانه، او به همه از آب خزینه تعارف مي كرد، مخصوصاً نسبت به افراد بيگانه بيشتر اظهار علاقه و محبت نشان می دادند، زيرا عقیده داشتند که آشنا در هر حال آشناست و دوست و آشنا احتياج به تعارف ندارند.
    معماری حمام از اهمیت بسزایی در شهرها برخوردار بوده است و تقریباً پس از مسجد و مدرسه مهم ترین بنای شهری محسوب می شود. حمام های قدیم از چند قسمت تشکیل شده بود که به ترتیب شامل بینه، میان در و گرمخانه می شود. بينه يك حياط سرپوشيده بود كه وسط آن حوض بزرگي قرار داشت. اطراف بينه سكوهاي بلندي ديده مي شد كه در آنجا رخت ميكندند. استاد حمامي در كنار يكي از آن سكوها يا بالاي يكي از سكوها مينشست و جعبه دخل را هم بغل دستش مي گذاشت. جنس سنگ های بکار رفته در حمام به خاطر سهولت نظافت معمولاً از مرمر انتخاب می شده است. جالب است بدانید که ستون های حمام معمولاً به شکل مارپیچ بودند که علاوه بر زیبایی موجب می شود تا قطرات بخار آب پس از آنکه به مایع تبدیل شد، چکه نکند و از طریق این مارپیچ به پایین سرازیر شده و موجب ناراحتی اشخاص را فراهم نسازد.
    قسمتی از حمام که آب را گرم می کرد و شبیه پاتیل بزرگ فلزی بود، «تون» یا «تیون» نامیده می شد و فضایی که در زیر آن برای سوخت تعبیه شده بود، «گلخن» حمام نامیده می شد و معمولاً محل تون در حمام ها به دلیل داغی و گرم بودن بیش از حد خلوت بود و کسی به آنجا نمی رفت. نحوه ورود به بینه معمولاً از یک راهرو گذر مارپیچ است و هیچ گاه این گذرها به صورت مستقیم ساخته نمی شدند، زیرا در این صورت حرارت بینه بیرون می رود. فضای بین گرمخانه و بینه را «میان در» می گفتند که معمولاً سرویس های بهداشتی در آنجا قرار داشتند.
    حمام ها اغلب گود و حتی می توان گفت زیر زمین ساخته می شدند، بطوریکه سقف آنها هم سطح زمین می شد. علت این کار این بود که آب به راحتی در آن سوار شود و دوم اینکه در زمستان ها گرم بماند و حرارتی به بیرون نفوذ نکند و سوم اینکه پوشش آن راحت تر باشد.

    حمام تاریخچه دور و دراز و جالبی در ایران دارد. طبق شواهد بدست آمده، اروپاییان ساخت حمام را از ایرانی ها اقتباس کرده اند. همچنین در دوران مغولان (جغتای) حمام کردن و شستن بدن در روز ممنوع بوده است تا اینکه هولاکو خان دوباره فرمان ساخت حمام در مراغه را می دهد، زیرا آنها پاین کار را علت خشم آسمان و ایجاد رعد و برق می دانستند. از طرفی بعضی از مهم ترین رویدادهای تاریخی مانند قتل امیرکبیر در حمام رخ داده است.
    با کمی دقت و توجه در آثار سفرنامه نویسانی چون زین العابدین مراغه ای، ناصرخسرو و دیگران می توان به نقش و جایگاه مهم حمام در تاریخ اجتماعی ایران پی برد. حمام و گرمابه در شعر شاعران نیز کاربردهای فراوانی داشته است.
    در اینجا به یکی از سخنان نغز شیخ اجل سعدی به عنوان حسن ختام اشاره می کنیم:

    آن یکی گفت اشتر را که هی
    از کجا می آیی ای فرخنده پی
    گفت از حمام گرم کوی تو
    گفت خود پیداست از زانوی تو

    منابع:
    ·اسلام و حمام، مجله آریانا گردشگر
    ·فخاری تهرانی، فرهاد، حمام ها در نظرگاه زمان
    ·آداب و سنن حمام ها در ايران اعتماد: 17/2/82
    ·عمرانی پور، علی، معماری ایرانی(گرمابه)، ماهنامه فرهنگ و هنر
    ·گروه پژوهشی آریانا، فرهنگ حمام در ایران، مجله آریانا گردشگر
    ·میراث کهن(گرمابه ها)، ماهنامه ایرانا

    2 کاربر مقابل از vahid gh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Milad (10-20-2010),Mozhgan (10-15-2010)
    همه ی خاطره هارو دوره کن مثل من امشب تو به خواب منه تنها . نازنین سر بزن امشب
    vahid gh آنلاین نیست.

  5. کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Sep 2010
    محل سکونت
    ;کردستان
    نوشته ها
    404
    تشکر
    114
    تشکر شده 405 بار در 231 ارسال
    میزان امتیاز
    6

    مراسم ازدواج در دوره باستان

    #24 10-14-2010, 04:12 PM
    در ایران باستان و بنا بر قوانین دوره ی ساسانی، دختران خود همسر خویش را انتحاب می کردند. هنگامی که بهرام گور،پادشاه معروف ساسانی از دختران یک مرد روستایی ساده درخواست ازدواج می کند.....



    در ایران باستان و بنا بر قوانین دوره ی ساسانی، دختران خود همسر خویش را انتحاب می کردند. هنگامی که بهرام گور،پادشاه معروف ساسانی از دختران یک مرد روستایی ساده درخواست ازدواج می کند؛ روستایی، پاسخ را به دختران خود وا می گذارد.. در شاهنامه زنان دلاور و خردمندی چون کتایون و تهمینه، همسر خویش را انتخاب کرده و برای یافتن همسر خود همه ی مرزهای سیاسی و طبقاتی را زیر پا می گذارند.
    زرتشت نیز در اوستا برای ازدواج و تشکیل خانواده منزلت والایی دیده است. در یسنا آمده است: عروس و داماد! این کلمات را به شما می گویم: زندگی سرشار از شادی داشته باشید و به حقوق یکدیگر احترام بگذارید. بی گمان زندگی شیرینی خواهید داشت. زرتشتیان که تعداد آنها در دنیا بیش از ٣۰۰ هزار نفر و در ایران ٣۰ هزار نفر می باشد پس از گذشت قرن ها مراسم مربوط به ازدواج خود را نگه داشته و بنا بر باورهای دیرین خود رفتار می کنند. به این مراسم نگاه کنیم که چه اندازه زیبا هستند. بیاییم این آداب انسانی و والا را پاس داریم.

    خواستگاری
    خواستگاری زرتشتیان به این روش است که مادر و خواهر پسر در صورت تمایل خانواده دختر با چند نفر از بستگان نزدیک برای خواستگاری دختر می روند. در بیشتر مواقع خانواده پسر نامهای که در باره ی خواستگاری از سوی پسر به پدر دختر نوشته شده همراه خود می برند. این نامه را بیشتر برای شگون روی کاغذ سبز رنگ و در پاکتی سبز می گذارند و با یک دستمال سبز و یک کله قند همراه با مقداری سنجد و آویشن به منزل دختر می برند. جواب نامه چند روزپس از آن از سوی خانواده دختر با همان روش به سرای پسر برده می شود. در این نامه پدر دختر، موافقت خود را بیان می دارد و به دنبال آن نامزدی آغاز می شود.

    نامزدی
    در روز نامزدی پسر همراه خانواده خود به خانه دختر می رود و همراه با بردن انگشتر نامزدی هدایایی (از قبیل کیف، کفش، پارچه ،سکه طلا) به دختر می دهد.دادن این هدایا همراه با مراسم ویژه ای است. در جلوی همه این هدایا دو لاله که در داخل هر کدام یک شمع روشن قرار دارد همراه آیینه،گلابپاش، یک کله قند و نقل با خود می برند و پس از پیش کش کردن این هدایا از سوی پسر به دختر، آنان انگشتر نامزدی را در دست همدیگر می کنند. چند روزپس از نامزدی،خویشان دختر نیز با دو لاله روشن ونقل و کله قند سبز پوش،گل، پارچه و هدایای دیگر به خانه پسر می روند و آنها را به خانواده پسر هدیه می کنند. در این دیدار، دختر همراه پدر و مادر وخویشان خود نمی رود زیرا این کار را گونه ای سبکی ازسوی دختر می دانند. پسر می تواند بعد از انجام مراسم نامزدی به خانه دختر رفت و آمد کند .پس از مدتی،که به آمادگی دو خانواده بستگی دارد، روز عروسی را که باید روزی نیک و مبارک باشد برمی گزینند.

    عروسی
    چند روز پیش از عروسی، عروس و داماد و خویشان بسیار نزدیک به خرید وسایل عروسی می روند. از سوی داماد لباس عروسی (کیف و کفش،چند قواره پارچه،طلا و لوازم آرایش…) و از سوی دختر لباس دامادی و هدایای دیگر ( کفش، پیراهن …) خریداری می شود. دو سه روز پیش از عروسی از سوی خویشان عروس جهیزیه را به خانهای که باید عروس و داماد با هم در آن زندگی کنند می برند و خانه را خود تزیین و آماده می کنند. هم چنین در این روز همراه با بر پا کردن جشن کوچکی، با نخی که از سوی خانواده دختر فرستاده شده رختخواب عروسی به یاری خانواده پسر دوخته می شود. گرد همایی برای مراسم عروسی را انجمن گویند.در یزد مراسم زیبای حنابندان نیز رواج دارد و دست و پای دختر و پسر را با نقش های زیبا می آرایند.عقد و عروسی زرتشتیان در یک روز انجام می گیرد. روز عروسی،عروس و داماد وخویشان نزدیک پیش از شامگاه برای انجام مراسم عقد در نیایشگاه حاضر می شوند. دراین مراسم در پیشاپیش عروس و داماد،کتاب اوستا، دو لاله ی روشن،آیینه،نقل سفید، انار و تخم مرغ به وسیله اقوام نزدیک به معبد برده می شود. عروس و داماد در جای ویژه ای که در جلوی سفره عقد است مینشینند.

    سفره ی پیمان (گواه) یا عقد
    سفره ی عقد یا گواه بر روی زمین گسترده می شود. این سفره از ترمه یا مخمل و ابریشم است و از سوی مادر عروس نسل به نسل نگه داری شده است . سفره باید رو به خاور یا برآمدن خورشید گسترده شود و بر روی آن این چیزها دیده می شود:گل سرخ. سینی از هفت سبزه. دو کله قند. کاسه ی عسل. سکه ی طلا. شاخ یا کاسه نبات. منقل برای اسفند. برنج. سبزی خشک. نمک. رازیانه. چای. کندر. خشخاش. انار. سیب. نانی محلی که بر آن مبارک باد نوشته اند. اوستا. آینه ی بخت. لاله( شمعدان)
    عروس و داماد روبروی هم می نشینند. بر فراز سرشان توری از حریر سپید نگه می دارند و دو کله قند را به هم می سایند تا مراسم بله برون یا بله گفتن عروس به پایان رسد و می خوانند:
    مسابم و مسابم!...........چی چی مسابی؟
    مهر و محبت مسابم!.......برای کی مسابی؟
    برای عروس و دوماد!
    داماد لباس سفید چین دار و عروس ساری چین دار سفید می پوشد. بر گردن آن ها گلوبندی از گل آویزان می کنند و بر پیشانی آن ها خالی سرخ رنگ می گذارند. نخست عروس بر تخت می نشیند و سپس داماد را دوستان وخویشان به نزد او می آورند و به هنگام عروسی در دهان یکدیگر با انگشت عسل می گذارند.بنا بر دینکرد به هنگام عروسی و برای آگاهی همگان طبل و شیپور می نوازند. این مراسم را شاه جان گویند. روبروی عروس و داماد موبد و کنارشان خانوادههای نزدیک مینشینند. آنگاه مراسم عقد در حضور دو شاهد که یکی از خانواده دختر و دیگری از خانواده پسر می باشد انجام می گیرد. سپس موبد شروع به خواندن بخش هایی از اوستا نموده و اندرز زناشویی می دهد. بعد از طرفین میپرسد که آیا به ازدواج با هم خوشنود هستند یا نه. پس از شنیدن جواب بله از هردو، نوشتن ازدواج در دفتر رسمی رزتشتیان انجام میگیرد و عروس و داماد وشاهدان آنرا گواهی میکنند . پس از پایان مراسم عقد،تخم مرغی که در سر سفره عقد بوده به وسیله (موبد) به پشت بام پرتاب می شود. با اینکار موبد حقوقی را که پدر نسبت به دختر خود داشته با قیچی بریده به این تخم مرغ مصالحه کرده از خانه بیرون می اندازد باین هدف که پدر دیگر حقی به دختر ندارد.
    سپس ده موبد در حالی که گلاب و آیینه در دست دارد جلو مهمانان آمده همراه با نگاه داشتن آیینه روبروی آنان به آن ها گلاب می دهد و یک نفر دیگر که پشت سر ده موبد حرکت می کند به مهمانان شیرینی می دهد. آنگاه دهموبد سینی بزرگ پر از لورک یا آجیل را برداشته به تقسیم آن بین مهمانان که بیشتر سهم خود را به خانه می برند میپردازد.پس از انجام مراسم عقد، موبد،عروس و داماد را در معبد دور آتش مقدس می گرداند. آنگاه عروس و داماد به مجلس جشن عروسی می روند و پس از پایان مراسم جشن، عروس و داماد به وسیله خویشان نزدیک به خانه داماد برده می شوند. در این مجلس موسیقی زنده نواخته می شود و مهمانان با ترانه های بومی به رقص و پایکوبی می پردازند. انار و هندوانه و شیرینی می خورند. غذا بیشتر گوسفند بریان کرده، مرصع پلو و شیرین پلو می باشد. مراسم بین سه تا هفت روز به درازا می کشد. گاه نیز با آوردن مطرب ها به اجرای گونه ای نمایش های رو حوضی می پردازند. حوض میان خانه پر از سیب و انار و هندوانه است و بر تختی روی حوض، مردمان به تماشای نمایش کمدی و شادی می پردازند. در چند عروسی دیدم که زنی با بستن چند قاشق به انگشتان پای خود، که بر هرکدام صورتی را نقاشی کرده بودند، بر پشت نیم پرده ای خوابیده و نمایش شاد عروسکی را اجرا می کرد.
    در مراسمی دیگر دو شخصیت نمایش، یکی در نقش عروس و دیگری در نقش داماد برای هم می خواندند:
    آی دخترک ترگلک ورگلک خوش قد و بالا.........عقدت می کنم، عقد مدارا
    تو که عقدم می کنی، عقد مدارا..................منم عروس می شم حجله می شینم
    تو که عروس می شی حجله می شینی.......منم دوماد می شم، پهلوت می شینم
    بادا بادا مبارک بادا

    پا انداز (پاگشا)
    در یزد و کرمان زرتشتیان عروس را با آداب ویژه ای به خانه داماد می برند. بدین ترتیب که سمت راست عروس، خواهر داماد و سمت چپ او خواهر عروس (یا یکی از زنان خانواده ی عروس) قرار گرٿته زنان فامیل در حالی که صف چهار یا پنج نفری تشکیل دادهاند پشت سر عروس به سوی خانه داماد حرکت می کنند. چون به کوچه ای باریک ( کوچه ی آشتی کنان) می رسند، می ایستند و می خوانند:
    این کوچه تنگه؟ بله......عروس قشنگه؟ بله
    دست به زلفاش نزنید....مروارید بنده. بله
    بادا بادا مبارک بادا.......ای یار مبارک بادا
    همراهان عروس از جلوی منزل هر زرتشتی عبور کنند، در برابرش، آتش افروخته بر روی آن اسفند و کندر دود می کنند. زنان شاباش می کشند . بدین گونه که سر در گوش و دوش یکدیگر نهاده و فریاد شادمانه بر می آورند. در جلو در خانه، جلوی پای عروس و داماد آتش می افروزند. خانواده داماد برای ورود عروس پاگشا یا پانداز می دهند که بیشتر پول و طلاست. در خانه به مهمان ها شربتی به نام (شربت در حجله ) می دهند. در هنگام ورود عروس و داماد به حجله مادر شوهر هدیهای( گوشواره، انگشتر، دستبند و سینه ریز) به عروس می دهد. پس از ورود عروس و داماد به حجله،در حضور عده ای از زنان خانواده نزدیک آنها،عروس و داماد به پاشویی یکدیگر می پردازند. ابتدا سینی را در زیر پای عروس و داماد قرار میدهند. عروس و داماد از ظرفی ،مقداری سبزی که به آن (مرو) و (مور) یا مورد سبز می گویند، و مقداری شیر و آب که همه با هم مخلوط شده برداشته هر دو پای عروس را با آن می شوید و سپس عروس پای داماد را می شوید به این نشان که مانند گیاه مورد همیشه زندگی آنها سبز و خرم باشد و مانند آن شیر همواره از گناهان پاک گردند و مانند آن ریشه( مورد) زندگیشان دراز و پردوام باشد.
    در این هنگام مهمانان عروس و داماد را تنها می گذارند. عروس و داماد اناری شیرین را که در روی سفره گواه بوده در اتاق حجله با هم می خورند تا به اندازه دانههای آن دارای اولاد گردند. بامداد روزدیگر رختخواب عروس و داماد بوسیله خواهر شوهر (یا خواهر زن) بزرگتر جمع می شود. رسم است که داماد سکهای برای خواهر خویش در رختخواب می گذارد و خواهر شوهر موقع جمع کردن رختخواب، آنرا برمی دارد. بامداد همان روز نیز از طرف خانواده عروس مقداری ماست (بعنوان روسفیدی ) همراه شیرینی و پشمک (برای شیرین کامی ) برای خانوادههای نزدیک عروس و داماد فرستادهمی شود.

    پا تختی
    داماد عصر همانروز ( که روز پاتختی است) قبل از آمدن مهمانان به وسیله چندتن از مردان فامیل همراه موبد با دو لاله روشن و مقداری شیر که با برگ گل و آب مخلوط میباشد برسر آب روان میرود و پس از خواندن پاره هایی از اوستا به وسیله ی موبد،آنرا در آب روان می ریزد تا بدین ترتیب هر گونه آلودگی قبل از زناشویی او شسته شود و مانند آب و شیر و گل پاک باشد. دربازگشت، داماد برای دستبوسی وسپاس از رنج هایی که پدر برای دختر خود کشیده است به خانه پدرزن می رود و با بوسیدن دست مادر و پدر زن خود از تلاش آن ها در تربیت دخترشان که حالا زن اوست سپاسگزاری می نماید. پدر زن هدیهای به داماد می دهد. سپس داماد به خانه خود باز می گردد. در بازگشت داماد، در پاگرد خانه، عروس کاسهای از نقل و شیرینی به نشان پذیرایی از داماد به سر او می ریزد. دراین هنگام خویشان و دوستان هدایایی را که آماده کردهاند به عروس و داماد می دهند. آنگاه داماد به نشان شیربها، اناری را که به آن ٣٣ یا ۱۰۱ سکه زده شده همراه یک جفت کفش به مادر زن هدیه می کند و یک جفت کفش نیز به خواهر زن می دهد. روز سوم عروسی روز آش رشته است. رشته این آش باید به دست عروس بریده شود و به دست داماد به دیگ ریخته شود. این آش را نیز همراه با برگزاری جشن کوچکی بین دوستان و خویشان بخش می کنند.
    رسم است که عروس و داماد پیش از رفتن به جای دیگر همراه خویشان خود به زیارتگاه و مکان مقدسی و در یزد به پیر سبز و چکچک و پیر بانو می روند. پس از زیارت، در یک روز خوب هفته، مادر شوهر و پدر شوهر، عروس و پسرشان را به خانه خود مهمان می کنند و هنگام ورود آن ها هدایایی به نشان پاگشا به آن ها می دهند. همین کار را مادر زن و پدرزن نسبت به داماد و دختر خود انجام داده و هدایایی به نشان پاگشا به آنها می دهند. پس از آن خویشان نزدیک عروس و داماد را به خانههایشان مهمان می کنند. گاهی این مهمانی ها به درازا می کشد، زیرا عروس و داماد هر هفته در خانه یکی از خویشان مهمان می شوند. این مهمانی ها نیزهمراه با تشریفات ویژه ای است. هنگام ورود عروس و داماد یک شاخه گل و گیاه سبزی یا یک دانه انار (یا سیب و یا نارنج) به آن ها داده مقداری (آویشن) که با شیرینی و سنجد و بادام و غیره مخلوط است بر سر آنها می ریزند و چندین مرتبه با صدای بلند که همراه با خوش حالی است نسبت به عروس و داماد شادباش می گویند. زدن دف و خواندن ترانه های شادمانه و خوردن انار و هندوانه و شیرینی نیز در تمام این مراسم رایج است.

    4 کاربر مقابل از سوران عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Milad (10-20-2010),Mozhgan (10-15-2010),RaMt!N (10-14-2010),vahid gh (10-14-2010)
    سوران آنلاین نیست.

  6. کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Sep 2010
    محل سکونت
    ;کردستان
    نوشته ها
    404
    تشکر
    114
    تشکر شده 405 بار در 231 ارسال
    میزان امتیاز
    6

    کردان پارس در دوره زندیه

    #25 10-15-2010, 12:33 AM
    [فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند می توانند لینک ها را مشاهده کنید. ]
    دوره زندیه
    همان گونه که قبلا نیز اشاره شد بیشترین اطلاعات ازکردان فارس در دوره زندیه می باشد که به همین سبب در این جا به صورت مفصل به آن پرداخته خواهد شد :

    ایل زند یکی از شاخه های ایل های ایرانی نژاد بوده اند و با یکی از گویش های لری صحبت می کرده اند . ایل زند زیرگروه قبیله لک بوده است .
    در سده دوازدهم جمعیت این ایل آن چنان زیاد نبوده است .با توجه به این که بیشتر منابع ایل زند را لر ذکر می کنند اما در کتاب " کرد در دایره المعارف اسلام ص 97 " چنین آمده است :
    " زندیه یک طایفه کرد بوده و در درجه اهمیت قرار داشت . آنها بین همدان و ملایر در ناحیه ای که قبلا ایغار نامیده می شد، زندگی می کردند .در زمان نادر شاه به خراسان کوچانده شدند اما پس از مرگ نادر شاه دوباره به موطن خود بازگشتند."

    دوره کریم خان زند:
    مردم شیراز و فارس کریم خان را لر می دانند . در برخی منابع نوشتاری هم وی را لر لک ذکر کرده اند .یکی از پژوهشگران کرد ، کریم خان زند را از طایفه کرد لک می داند (زه کی به گ ، محمد ئه امین ، کورد و کوردستان ، چاپ بغداد 1932 میلادی جلد 1)
    هم چنین کنسول ا. آرلف ( به نقل از آکوپوف ص 84 ) می نویسد :" کریم خان زند ، خودش زنگنه بود "
    به هر روی کریم خان زند ، در سال 1164 ه.ق . شیراز را به پایتختی برمی گزیند و چند طایفه کرد را از کردستان به شیراز می آورد از جمله طایفه احمدوند ، کرونی ، کلون عبده و ایل بایروند.( نکته جالب این که در شهرستان کازرون و در نزدیکی دریاچه پریشان دو روستا به نام های کلونی و عبده ای وجود دارد که می تواند نشان از نامگذاری این روستا به دلیل همین طایفه بوده باشد ) .افزون بر اینها حدود 90 هزار نفر از ایلات بختیاری، زنگنه ، وند و لیلاوی را مانند گروه احمد وند و کرونی در نزدیکی شهر شیراز اسکان می دهد.(کتاب مجمع التواریخ ، ص 342 و تحفه العالم، ص145( به نقل از: ورهرام ،ص 182)) . البته در منابع دست اول زندیه هم می بینیم که طایفه مافی ( در کتاب عبدالکریم شیرازی ،ص132آمده است که :"مافی از قبایل لک که در حوالی قزوین اسکان دارند" ، طایفه باجلان ، طایفه چگنی و ... نیز در شیراز و فارس بوده اند .( به نقل از ابوالحسن غفاری کاشانی در کتاب گلشن مراد که به اهتمام غلامرضا طباطبایی مجد در سال 1369 در انتشارات رزین چاپ گردیده است ، ص .758(این کتاب برای نخستین مرتبه در سال 1369چاپ گردید و اطلاعات فراوانی در زمینه کردان ایران در دوره زندیه ارائه کرده است که هیچ یک از پزوهشگران کردشناس در آثار خود از این کتاب استفاده نکرده اند)،)
    هم چنین در این زمینه اکوپوف در صفحه 69 (به نقل از هدایت در کتاب تاریخ زندیه ،تهران ،1955) چنین می نویسد :
    "از اخبار منابع در می یابیم که کریم خان زند در سده هیجدهم میلادی ، بخشی از مردم جنوب کردستان را به فارس برد و درآنجا پیشینیان سنجابی ها پیشینیانشان ، نه اینکه خودشان در کنار کردان زنگنه در نزدیکی شیراز می زیسته اند . آنها را بختیار خان ، دوباره به کردستان آورد."
    یکی از پژوهشگران معاصر ( ورهرام ، ص 182) اظهار نظر کرده است:" کریم خان زند به دلایل سیاسی و آرام نگه داشتن قبایل مختلف و هم چنین رونق شیراز گروههای مذکور را مجبور به اقامت در شیراز نموده است" اما از لحاظ منطقی این مساله دور از ذهن به نظر می رسد که آدمی 90 هزار و حداکثر دو تا سه برابر این تعداد را در شهر شیراز و اطراف آن اسکان بدهد ،چه معمولا تمامی اینان از عشایر بوده اند و سرکش و نافرمان و کنترل آنها در داخل شهر و اطراف آن نهایت مشکل بوده است . حال اگر نظریه کرد بودن کریم خان زند را بپذیریم ، به نظر پژوهشگر ارجمند دکتر صداقت کیش ، توجیهی منطقی است که کریم خان زند از کردان ، برای پشتوانه خود به شیراز و اطراف آن بیاورد . وجود کردان بیشمار و نقش آنها در دوره این پادشاه ، در شیراز و فارس و بازماندگان کنونی کردان در فارس تا اندازه ای این مساله را تایید می کند . درحال حاضر روستایی به نام کرونی در هفت کیلومتری جنوب شهر شیراز قرار دارد که گرچه به ظاهر کرد نیستند اما نام یک طایفه کرد بر روی یک روستا در مجاورت شیراز دلیلی بر این مدعاست.
    به هرحال کردان در دوره کریم خان زند دارای نقشی اساسی بوده اند که بعضی از انها در ادامه خواهد آمد.
    دو فرزند کریم خان زند دارای مادرانی کرد بوده اند و تردیدی نیست که کریم خان زند با وصلت با کردان موقعیت خود را از لحاظ پشتوانه بیشتر تثبیت می کرده است .
    1-بزرگترین پسر کریم خان زند به نام ابوالفتح خان ، از مادری کرد قوچانی ، خواهر اسماعیل سلطان کرد قوچانی ،در سال 1169 قمری به دنیا می آید و در سال 1201 در می گذرد ." آرامگاه این شاهزاده امروز در گوشه هنرستان مجاور بقعه مبارکه علی بن حمزه در شهر شیراز ، قرار دارد . "
    2- سومین فرزند کریم خان ، به نام محمد ابراهیم خان بوده است که از بطن دختر محمد رضا خان کلهر در سال 1182 به دنیا می آید و در سال 1216 در نهاوند در می گذرد .
    وقایع دوره کریم خان زند و جانشینان کریم خان زند و هم چنین شرح حال کردان فارس در دوران قاجار و پهلوی در مطالب بعدی به میان خواهد آمد .
    و چند کلام با گویش زیبای کردی کرونی برای تشکر و سپاس از تمامی دوستان عزیز که با پیام های خودشان مشوق بنده بوده اند :
    "له گره له گشت هه دوسل و برا و خوویش که کان عزیز که تا اینه و پیامه له که یان منی ، ارای ادامی ای ریه که ، وه پیش گه رته مه ته شویق کرده نه، ته شکور اکه م ، و له گشته یان اتوه وه م که اگه انتقاد و یا نظری و یا اطلاعاتی درن ، ارام نو ایمیل رد کن بیه ، تا وه نوی خوه یان گره بنیسم ."
    در آینده و پس از پایان گزارش وقایع تاریخی کردان فارس سعی خواهم نمود مقداری از تاریخ فاصله گرفته و به ارائه مطالبی مربوط به زندگی کنونی کردان فارس در شیراز و روستاهای کردنشین فارس و عکس هایی از بزرگان و پیشکسوتان آنها بپردازم و مطالب بیشتری نیز در مورد آداب ، رسوم ، عقاید ،گویش ، کلمات و ساختار زبانی و سنت های رایج در بین آنها نگارش خواهم نمود.

    3 کاربر مقابل از سوران عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Milad (10-20-2010),Mozhgan (10-15-2010),vahid gh (10-15-2010)
    سوران آنلاین نیست.

  7. کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Sep 2010
    محل سکونت
    ;کردستان
    نوشته ها
    404
    تشکر
    114
    تشکر شده 405 بار در 231 ارسال
    میزان امتیاز
    6
    10-15-2010, 12:57 AM #26
    زندگینامه سید علی اصغر کردستانی
    سید علی اصغر کردستانی ، در سال 1260 خورشیدی در روستای صلوات آباد ، نزدیک سنندج به دنیا آمد.
    پدرش سید نظام الدین که از سادات معروف منطقه و فر دین دار و پرهیزکاری بود ، فرزند را از نوجوانی به مکتب یکی از مشایخ بزرگ دینی سنندج فرستاد و علی اصغر پس از چند سال تلمذ در آن مکتب ، در قرائت قرآن به استادی رسید و به خاطر صدای خوش و رسایی که داشت ،شهرت و آوازه اش از زادگاه مادری اش فراتر رفت.

    صفای باطن و فروتنی سید ، افزون بر حسم و موهبت خدایی صدایش ، دلهای مشتاقان بیشماری را تسخیر کرد و از آنجا که انسانی بی تکبر و بخشنده بود و نغمه های روح پرورش را بی دریغ نثار دوستدارانش می کرد ، دیری نپایید که به محافل انس و به ویژه مجالس خوانین و بزرگان کردستان راه یافت. در همین محافل و مجالس بود که شیفتگان بسیاری را در حلقه ی ارادت خویش در آوردو به تشویق یکی از آنها که از خاندان آصف دیوان و از خوانین معروف سنندج بود ، به تهران آمد و صفحاتی را به فارسی و کردی ضبط کرد.
    درباره ی چگونگی سفر او به تهران و آشنایی اش با ردیف دستگاهی موسیقی ایرانی ، اطلاعات دقیق و مستندی در دست نیست و آنچه که تا کنون در این مورد نوشته شده ، بیشتر مبتنی بر خاطرات پراکنده ی نزدیکان او و نیز حدس و گمان های مطلعان موسیقی بوده است. آقای عباس کمندی در کتاب کوچک و مختصری که با عنوان " سید علی اصغر کردستانی " در سال 1364 منتشر کردند ، نوشته اند :

    « ... یک شب در تهران و در منزل یکی از رجال مملکتی با حضور دولتمندان و هنرمندان و ادبای تراز اول ، جشنی بر پا می شود. سردار اعظم ، سید را همراه با خود به آن جشن می برد. یکی از خوانندگان آن جشن ، قمرالملوک بود ... بعد از خاتمه ی آواز قمر ، سید به وسیله ی سردار اعظم به حاضرین معرفی و از وی تقاضای خواندن می شود... سید صدای خود را یک بالاتر از صدای قمر وسعت داده و با تمام قدرت شروع به خواندن میکند و تمام اهل مجلس و خصوصا موسیقیدانان را به تعجب و تحسین وا میدارد ... با مخارج سردار اعظم ، سید خدود یک ماه در تهران ماند و در یک شرکت صفحه پرکنی به نام پلیفون حدود سی آهنگ متفاوت ،همراه ارکستر بر صفحه ی گرامافون ضبط کرد ... از نام و نشان نوازندگان همراه وی اطلاعی در دست نیست ... صفحات سید بعد ها در میان منتقدین کردستان پراکنده شد و به مرور به علت دست به دست شدن زیاد ، تعدادی از آنها از بین رفت و مابقی که حدود سیزده آهنگ است ، بعد از تاسیس رادیو سنندج در سال 1327 یا 28 از خانواده ی آصف دیوان به دست آمد و جهت استفاده ی عموم کپی برداری شد ... آنچه از صدای سید و نحوه ی اجرای آهنگ هایش مشخص است ، این است که سید به طور مسلم موسیقی ایرانی را میشناخته است . اما چگونه و در کجا و با چه امکاناتی به این شناخت رسیده ، جای بحث و گفتگوست... به نظر نگارنده چون در آن زمان و قبل از رفتن سید به تهران ، سنندج به مدت یک سال تبعیدگاه عارف قزوینی ، شاعر و ترانه ی سرای معروف ایران بود و چون عارف در آن مدت به منزل خوانین سنندج به خصوص منزل آصف دیوان رفت و آمد داشت ، مثلماً صدای سید از نظر عارف مکتوم نمانده و احتمالا جلساتی با هم داشته اند و با توجه به نحوه ی به کار گیری تحریرات در صدای سید علی اصغر و شباهت آن با آهنگهای عارف قزوینی و نحوه ی تحریرات به کار گرفته در آنها ، به احتمال زیاد ، سید موسیقی را از عارف آموخته و یا حد اقل نحوه ی صوت پردازی سید ، بدون دخالت عارف نبوده است. اگر غیر از این باشد، سید علی اصغر خود ابداع کننده ی این سبک در موسیقی کردی است. چرا که نحوه ی خواندن سید و به کارگیری تحریرات ریز در صدای وی مخصوص خود اوست و چنین سبکی در هیچ کجای کردستان ، به جز سنندج و در نواحی صلوات آباد ، وجود نداشته و ندارد ... »
    لحن محزون و بسیار دلنشین و وسعت صدا و تحریرهای ریز پی در پی در صدای اوج ، از ویژگی های آواز سید علی اصغر کردستانی است. آوای جانسوز و دلنشین او حتی شنوندگانی را که به زبان کردی آشنا نیستند و مفهوم کلمات آوازها و ترانه های او را نمی دانند ، مجذوب و محظوظ می کند. وی در سال 1315 وفات یافت و در زادگاهش ، صلوات آباد ، به خاک سپرده شد.

    3 کاربر مقابل از سوران عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Milad (10-20-2010),Mozhgan (10-15-2010),vahid gh (10-15-2010)
    سوران آنلاین نیست.

  8. عضو طلایی
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    همینــجاا
    نوشته ها
    6,583
    تشکر
    2,483
    تشکر شده 4,874 بار در 2,162 ارسال
    حالت من : afsorde
    میزان امتیاز
    19

    ویترین مدال ها

    10-15-2010, 01:21 AM #27
    کهن ترين شهر جهان در ایران

    شوش کهن ترین شهر جهان حدود 5 هزار سـال پیش از میلاد به عنوان کانون مذهبی ساکنان دشت اطراف بنیاد نهاده شد .

    این شهر بـاستانی به این علت که از آغاز حیات آن تـاکنون زندگی شهری در آن جریان دارد به عنوان کهن ترین شهر جهان شناخته شده است . شوش پـایتخت عیـلام از موقعیت ممتازی برخوردار بود .

    عیلام در واقع تلفظ آشوری سرزمین "هل تم تی" به زبان عیلامی به معنای سرزمین خدایان است . این شهر از دیرباز بستر تولد و گسترش تمدن هـای بزرگی بوده ، تمدن هـایی که اکنون چهره ای ماندگار در تاریخ از آنان به جا مانده است . دراین شهر تاریخی عیلامی ها ، آشوری ها ، هخامنشیان ، سلوکیان، پارتیان ، بابلی ها وساسانیان حکمرانی داشته اند . از دیدنی های این شهر می توان به موزه شوش ، بـارگاه دانیـال نبی (ع) ، کـاخ شـاپور ، تپـه های باستانی و قلعه شوش اشاره کرد . محوطه باستانی شوش در شهر شوش ، محوطـه وسیعی را در بـر میگیرد کـه بناها و سازه های معماری بسیار متنوعی پیش از تاریخ تا دوران اسلامی را در خود جای داده است .

    کـاخ «آپـادانا» یکی از بـاشکوه تـرین کاخ های آن از شهرت عالمگیر برخوردار است و یکی از کم نظیرترین آثار باستانی جهان به شمار می رود . کـاخ آپادانا به دستور داریوش پادشاه هخامنشی درحدود سالهای 521 - 515 پیش از میلاد در شوش روی آثار و بقایای عیلامی بنا نهاده شد .

    دیوارهـای کـاخ از خشت و ستون های آن از جنس سنگ است ، کاخ داریوش دارای قسمت های مختلفی از جمله تالار بار عام ، دروازه و کاخ پذیرایی و دارای سه حیاط مرکزی است . قلعه فرانسوی ها ، تپه هـای باستانی آپادانا ، موزه شوش ، هفت تپه ، موزه هفت تپه ، زیگورات چغازنبیل و مقبره دانیال نبی (ع) از دیگر مکان های دیدنی این شهر تاریخی است . بهترین موقع برای بازدید از این شهر زمستان و بهـار است ، در اسفند و فـروردین هوای منطقه بسیار مطبوع و دلپذیر است .

    کاربرانی که این پست از vahid gh عزیز را پسندیده اند :

    Milad (10-20-2010)
    همه ی خاطره هارو دوره کن مثل من امشب تو به خواب منه تنها . نازنین سر بزن امشب
    vahid gh آنلاین نیست.

  9. عضو طلایی
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    همینــجاا
    نوشته ها
    6,583
    تشکر
    2,483
    تشکر شده 4,874 بار در 2,162 ارسال
    حالت من : afsorde
    میزان امتیاز
    19

    ویترین مدال ها

    10-15-2010, 01:22 AM #28
    پايتخت هاي اساتيري ايرانيان


    اين گفتار بر پايه پژوهشهائي است كه دركتاب زندگي مهاجرت نژاد آريا، براساس روايات ايراني ازسوي بنياد نيشابور درسال 1368 ش به چاپ رسيده است. بنابراين خويش را ناگزير از گزارشي كوتاه ميبينيم كه دروازهاي باشد براي اندر شدن به سخن و نياوردن پانويس و نشان ندادن سرچشمههاي سخن، بدانروي است كه همه را در دفتر شده آوردهام ، و ياران را به خواندن آن دفتر رهنمون مي شوم!
    ----
    آنچه را كه غربيان در شاهنامه «دوران اساطيري» ناميدهاند، وآن را با داستانهاي اساطيري يونان و ديگر داستانهاي همانند سنجيدهاند، اساطير و ميت[1] نيست، كه بخشي است بزرگ وبس بزرگتر ازدوراني كه امروز ازآن در دفترها يا زير تپه هاي باستاني ويابر بدنه تخته سنگها وغارها نشان داريم.
    دراين هنگام درازآهنگ كه ازكيومرث آغاز شده به فريدون پايان مي پذيرد، هرنام ، نمادي است ازيك دوره بزرگ درزندگي نياكان ما كه امروز با نام آريائي درجهان پراكنده ايم.
    كيومرث ، دراوستا گ ي مرتن ،يا گ ي مرت دوره پيدائي جان درجهان است !
    در اين نام بخش نخست «گ ي» ازريشه «گو» سانسكريت واوستائي در واژه هاي «گيان» پهلوي وكردي و «جان» فارسي دگرگوني خويش را نشان مي دهد ، وبخش پاياني آن «مرت» ، مردني و درگذشتني، و بر رويهم «جان درگذشتني» و «جان ميرا» است؛ و همين ميرائي و درگذشتن است كه از سنگ و خاك گيتي جان مي سازد. زيرا اگر بالندگي در چيزي نباشد، جان دراو نيست؛ و هرچيز بالنده سرانجام به جائي ميرسد كه بايد درگذرد؛ و به ديگر سخن، اگر مرگ نباشد زندگي نيز نيست، زيرا كه سنگ كوه را مرگ نيست!
    در افسانه هاي ايراني چنين آمده است كه كيومرث در كوه بوده و هنگام درگذشتن، تخم بداد؛ و تخم او در سپندارمذ زمين به فروغ خورشيد پرورده شد و از آن گياه دو شاخه «ريواس» نام برآمد، و اين هنگام زمان پديد آمدن گيه از باكتريها و جلبكها است، و پس از ده پشت ازآنان فرزندان ديگر پيدا شدند.
    در اين هنگام سرماي سخت (با سرمائي كه زمينشناسان زمان آن را به يكميليون سال پيش ميرسانند) در نيمكره شمالي پديدار ميشود، و نژاد مردمان را كه روزبروز چهره زيباتر به خود ميگرفتهاند، دچار تباهي و مرگومير ميكند. پسر كيومرث نيز كه به گفتة شاهنامه (پسر بد مر او را يكي خوبروي) سيامك نام داشت، كه به دست اهريمن سرما تباه گرديد.
    فرواك: اما سيامك را پسري بود به نام فرواك (ف ر واك) كه اين نام نيز يادآور زمان سخنگوئي مردمان است، زيرا كه «فر» در آن پيشوند جنبش به پيش است، و «واك» نيز سخن است؛ زيرا كه ريشه آن در سانسكريت «وكاس» در اوستائي «وچ» و در پهلوي «واچك» همانست كه در فارسي واژه شده و آواز و باژ و واج دري زرتشتي و آذري باستان (گفتار، گفتني) و Vois انگليسي نيز از همين ريشه است.
    هوشنگ: پس از پايان يافتن دوره سرما، مردمان از شكاف كوهها و زير تختهسنگها بدرآمدند و نرمكنرمك آغاز به ساختن خانههاي بهتر كردند. بخش نخستين هوشنگ «هو» همان خوب فارسي، و «شنگ» آن در اوستا «شينگه» (شي ي ن گ ه)، خانه است، و از اين واژه نيز با دگرگونيهاي فراوان، واژههاي شان، شن، كن، كان، خان، خانه، آشيانه و بويژه در زبان ارمني «شنگ» برجاي مانده كه هنوز به همين روي به كار ميرود. همين دوره است كه با پيدائي تبرها و ابزارهاي سنگي و برهم زدن آن، آتش پديدار ميشود و جشن سده يادگار آن زمان است.
    تهمورث: در اوستا تخمو اوروپ، از دو بخش برآمده كه بخش نخست آن «تخم» همانست كه در پهلوي و فارسي «تهم» گرديده، و تهمتن و تهمينه و تهماسب از آن برآمده: تهم در زبانهاي ايراني همان نيرومند و پهلوان، و زورمند و نيرومند است و اين نام يادآور هنگامي است كه مردمان براي گرفتن و رام كردن جانوران نياز به «تهمتني» و برگرفتن جنگافزار داشتهاند، و نخستين ابزارهاي نبرد از اين زمان برجاي مانده است.
    جمشيد : در اوستا «ييم خشئت» باز از دو بخش برآمده است كه ييم در آن همان «يومولو»ي كرماني است كه همزادي و همانندي را ميسازند و «خشيت» به «شيد» دگرگون شده كه درخشندگي و تابناكي زندگي نياكان آريائي ما است كه در آن گونهگونه دستآوردهاي مردمي و نيز فلزها و سنگها و خشت خانههاي با اندازه و رشتن و بافتن و بوي و رنگ و مي... به پيدائي ميآيد.
    ضحاك: چنين پيدا است كه خودكامگي برخي از فرمانروايان در اين هنگام، بنياد كشورداري را در ميان آريائيان برهم ميريزد، و گروهي از آن سوي اروندرود به پادشاهي ايران زمين ميآيند.
    اين گروه از بابل باستاني برآمدهاند، و چون در اوستا واكه «ل» نيست بابل به گونههاي بوري و بئور خوانده كه با افزودن پسوند اسب، همانند جاماسب و لهراسب و بوداسپ... به پايان آن، به گونة «بيوراسب» درآمده كه بنابر شاهنامه و ديگر دفترهاي ايراني، نام ايراني آن همين بيوراسب است. و در اين هنگام است كه آزار و مردمكشي و آتشسوزي و دار، تازيانه و شكنجه در جهان پيدا ميشود.
    در اين هنگام دو آتشفشان در دو گوشه ايران آغاز به جنبش و لرزه و آتشفشاني ميكنند كه يكي از آنها دماوند، و ديگر، شايد سبلان يا شيرخوان(!) بوده باشد، و چون بنا به شاهنامه در آغاز زمان ضحاك و بنا به يسنا پايان دوران جمشيد، خوردن خوراك پخته و گوشت جانوران به آئين شده بود[2] مردمان آتش افشاني اين دو كوه را پادافره كار اهريمني گوشتخواري به شمار آوردند. رايزنان اهريمني فرمانرواي با بل نيز براي جلوگيري از خشم دو آتشفشان ، او را به برخي كردن (قرباني) جوانان ايراني در پيشگاه آتشفشانها برانگيختند. و پايان اين كارها به شورش ايرانيان انجاميد و ضحاك را از تخت برداشتند و در كوه دماوند به زنجير كشيدند، و ايرانيان از ستم بابليان پيشين رستند.
    فريدون، هنگامي است كه ايرانيان براي خويش دستگاه پادشاهي بنياد كردند و با گرم شدن هواي ايران (كه نشانه هاي آن در يخچالهاي كوهستانها بررسي شده است) گروهي در جستجوي چراگاه به سوي اروپاي امروزي رفتند كه نام آنها در اوستا «سئيريم» است كه در پهلوي «سرم» و در فارسي «سلم» شده كه همان «سرمت» ها يا نياكان اروپائيان امروزي بوده باشند.
    گروهي ديگر روي به آسياي مركزي نهادند كه توج و تور يا تورانيان بوده باشند؛ و آنانكه با مهر به زادگاه در ميهن برجا ماندند، به نام ايرج، يا ايران ناميده ميشوند.
    اكنون ميپردازيم به گفتار پايتختهاي دوره پيشدادي وكياني.
    چنين پيدا است كه تا هفتهزار سال پيش كشاكش گسترده و جنگ و آويزش و كين در اين بخش از جهان نبوده است. گيرشمن كه بيش از هركس ديگر راه به تپههاي باستاني ايران برده و نشانهها و نهادهاي فرهنگي را از اين مرز بدر برده است، در تاريخ ايران ازآغاز تا اسلام همين سخن را باز ميگويد؛ زيرا كه افزارهاي به دست آمده از كاوشها كاربرد جنگي نداشتهاند.
    نمونه اين زندگي در تپه زاغه قزوين ديده مي شود كه چگونگي آن، از گذر يك زندگي آرام درآن روستا سخن ميگويد؛ و بخشي از آن كه با نگرش باستانشناسان ايراني از زير خاك بدرآمده است به هشتهزار سال پيش برميگردد.
    اين سخن نشان ميدهد كه فرمانروايان پراكنده «روزگار جمشيدي»، نبردي بايكديگر نداشتهاند و گواه، از شاهنامه اين سخن فردوسي است كه پادشاهان افروزنده آتش جنگاند:
    كجـا، پادشاهـي است بي جنـگ نيست / اگـر چنـد ، روي زميـن تنـگ نيست
    نبردهاي پيشداديان با نيروهاي گيتي چون سرما و گرما و خيزاب و تنگي و گرسنگي بوده است و كوششهاي آنان در راه بهسازي جهان براي زندگي بهتر.
    اما يكباره در هفتهزار سال پيش در تپههاي جنوبي و غربي ايران كه بيش از هفتهزار سال زندگي بر خود گذراندهاند، نبرد و ويراني و خون و خاكستر ديده ميشود؛ بويژه در دو تپه نامبردار چغاميش خوزستان و گنجدره هرسين كرمانشاه، درست در اين زمان يك لايه سبز خاكستر ديده ميشود، و در ميان آن پيكرهاي سوخته و خسته باشندگان آن ديده ميشود!
    اين آتش زدن و ويراني وكشتار، رهاورد بابليان نخستين است كه درباره آن سخن گفته شد. پس از خيزش فرهنگي - رزمي ايرانيان همراه با پيدايش كيش مهر در زمان فريدون:
    پـرستيـدن مهرگــان ديـن او است / تـن آسانـي وخوردن آئين او است
    فرمانروائي بابليان نخستين پايان ميپذيرد، و ايرانيان خود بنياد فرمانروائي و كشور و پايتخت ميدهند.
    1- شهر كوس باستاني
    ايرانيان بر بابليان پيروز مي شوند و پس از زمانها، همگي با پادشاهي يكي از تيرههاي ايراني همراه ميشوند كه پايتخت آنان بنابه شاهنامه شهر باستاني «كوس» است!
    ز آمـل گـذر سوي تميشـه كرد / نشست اندر آن نامور پيشه كرد
    كجا كزجهان كوس خواني همي / جز اين نيـز نامي نداني همي
    دريغ فردوسي از ويراني كوس و فراموش شدن جاي آن نگارنده را برانگيخت تا هنگام نوشتن زندگي و مهاجرت نژاد آريا، براساس روايات ايراني به دنبال جايگاه كوس بگردم.
    گواه ديگري كه براي رديابي جاي كوس دردست بود، سخن شاهنامه است در هنگام بازديد انوشيروان از گرگان و تيرستان كه در همان زمان ديوار بزرگي براي پيشگيري از يورشهاي تورانيان كشيد:
    زگرگان به ساري و آمل شدنـد / به هنگــام آواي بلبــــل شدند
    در و دشت يكسر پر از بـيشه بود / دل شــاه ايــران پرانديشه بود
    زهامون به كوهي برآمد بلنــد / يكي بـاره اي برنشستـه، سمنـد
    سوي كوه وآن پيشه ها بنگريد / گـل وسنبـل وآب و نخجيـرديـد
    به دل گفت كاي داور هوروماه / فزاينـــده و هـم نماينـــده راه
    جهان ، آفـريـدي بدين خرمـي! / كه ازآسمــان نيست پيـدا زمـي
    كي كاو جز ازتو پرستـد همـي / روان را به دوزخ فـرستـد همي
    ز شاهان فريدون يزدانپرسـت / بدين جايگه ساخت جاي نشسـت
    و چنين بود كه در فرهنگ آباديهاي ايران ميان آمل و نور، به روستائي به نام كوسه زر برخورد كردم و در آن دفتر آوردم؛ و گمان من آن بود كه كوسه زر، با كوس مله نقشه تفضيلي فرهنگ آباديهاي كشور يكي است.
    دوازده سال پس از آن براي يافتن جايگاه روستاي نامبرده رفتم. روشن شد كه از دو گوشه شهر باستاني كوس. دو روستا چون دو جوانه سرزده و زندگي خود را دنبال ميكنند؛ وچون اين دو روستا نزديك به دوهزار گز از يكديگر دوراند، در فرهنگها، يگانه به شمار آمدهاند.
    اين جاده باستاني، امروزه كاربرد ندارد اما هنوز برجاي است؛ و هنگامي كه به راهنماي خود گفتم: گمان ميبرم كه اين راه در برخورد با جاده ميان دو روستا پايان نميپذيرد، گفت آري، اين جاده به كاروانسراي شاه عباسي مي رود!
    اين نيز پيدا است كه در زمان شاه عباس كاروانسراهاي نو در كنار جادههاي باستاني ايران ساخته شد، و يكي از بزرگترين يادگارهاي آن كاروانسرائي است كه در «آهوانو»ي ميان دامغان و سمنان، كنار كاروانسراي سنگي اشكاني– ساساني ساخته شده است و بوميان آن را كاروانسراي انوشيروان عـادل مينامند.
    نگارنده، وزارت فرهنگ و هنر را از اين كاروانسرا در سال 1356 ش آگاهانيد. خوشبختانه چندسال پس از آن ديده شد كه به بازسازي آن ميپردازند ، و سازمان جهانگردي بر آن شده است كه آنجا را به گونه يك مهمانسرا درآورد.
    به هر روي، كاروانسراي كوس نيز كه در كنار جاده كوس به توس هنوز هست، نشان از جادهاي ميدهد كه از كناره درياي مازندران به ديگر شهرهاي ايران مي رود و پيوند ميان نخستين پايتخت ايران با سرتاسر كشور است.
    2- پايتخت مانوش
    پيدا شدن گرما وكوچ تيرههاي گوناگون ايراني به اروپاي امروزين و آسياي مركزي، آريائيان نخستين را از هم جدا كرد؛ و اين پيداست كه در كوچهاي بزرگ، جوانان و كودكان و توانايان براي پيدا كردن جائي ناآشنا به راه ميافتند؛ و پيران و دانايان و هنرمندان و دستورزان و كشاورزان كه دل به زمين پيوسته دارند، راهي چنين راه ناپيدا نميشود. باري، آنان كه مي روند نمي توانند كه خانه و كاشانه و بوم و مرز زيبا را نيز با خود ببرند، و تنها برخي از ابزارهاي خانه را در چنين كاروانها ميتوان برد.
    پس آنان كه رفتند، دلشان به زودي هواي خانه و كاشانه و يار و ديار كرد و با آهنگ جنگ بازگشتند، و آن همان جنگ بزرگ سلم و تور با ايرج بود كه به كشته شدن جوانان ايراني پايان پذيرفت، و نشانههاي آن جنگ را در داستان ايران بر بنياد گفتارهاي ايراني خواهم آورد.
    آنگاه پس از گذشت زماني دراز، ايرانيان دوباره بر پاي خواستند و «تور»ان را از كشور براندند؛ و در همين جنگ بزرگ است كه افسانه آرش پديد ميآيد، كه او از فراز دماوند، تيري به گردوبن آنسوي فرغانه افكند و مرز ايران را از توران جدا كرد! اين افسانه نشانه آن است كه ايرانيان برفراز كوهها نيرو گماشته بودهاند و جنگافزار برتر آنان نيز در آن جنگ تيروكمان بوده است!
    چون آغاز اين جنگ از دماوند است، ميبايد كه پايتخت آنان را در همان نزديكيها جست! منوچهر، در زبان اوستائي مانوش چيش Mannsh – Chish و در زبان پهلوي مانوش چيتر Mansh – Chinter خوانده ميشود.
    بخش دوم اين واژه آميخته «چيشر» اوستائي و «چيتر» پهلوي، تخمه و نژاد و گوهر است و از آنجا كه نژاد گوهر جانداران، بويژه مردمان را در روي و چهر آنان ميتوان ديد و دريافت، اين واژه كه در نامي دري به گونه «چهر» درآمده است، در زبان فارسي به جاي «روي» به كار ميرود، اما ريشه آن همان نژاد و تخمه و گوهر است. در زبانهاي سانسكريت و اوستائي و پهلوي، درآميختن با واژههاي ديگر چونان: گاوچهره= نژاد گاو، گوسفندچهره= نژاد گوسفند، كاربرد داشته است.
    پس «مانوش چهر» يا «منوشچهر» و منوچهر، در ريشه، نشاندهنده «نژاد مانوش» است كه بر پاي خواسته و به نبرد با تورانيان پرداختهاند. اكنون كه اين سخن درست شد، ميبايد كه به دنبال پايتخت و جايگاه «مانوش» بگرديم.
    در نامه بندهش كه به دبيره پهلوي برجاي مانده است و بن يا ريشه دهش يا آفرينش خداوندي است، و درباره آفرينش آسمان و زمين وكوه و رود و دريا و جانوران سخن ميگويد چنين آمده است: «ديگر كوه مانوش است كه مانوش چهر بدان زاده شده»[3] و كوه مانوش در نزديكي خوار و پتشخوارگر است.
    پژوهشهاي دكتر مانوئل بربريان در كتاب گرامي جستاري در پيشينه دانش كيهان و زمين در ايرانويچ، كه در بنياد نيشابور زير چاپ است، نشان ميدهد كه چرا كوهستان امروزي البرز به نام پشتخوارگر ناميده ميشود.
    در هرورت، از منوچهر در آمل، و كوه مانوش و دماوند، و خواروري آگاهي داريم و اين همه ما را رهنمون ميشود به آنكه پايتخت نخستين او همان پايتخت فريدون بوده است و پس از چندي به دامنههاي جنوبي البرز رخت برميبندد كه به گمان نزديك، جايگاهي چون ري، خوار، و رامين يا ايوان كي را دربرميگيرد!
    جايگاه ايوانكي شهري بزرگ را خفته در زير خاك نشان نميدهد، پس بايد به دنبال آن در ورامين يا دو شهر ديگر نامبرده گشت!

    3- پايتخت نوذر
    پس از پايان گرفتن دوران منوچهر، يا پايان يافتن نيروي نژاد مانوش، هنگام فرمانروائي فرزندش نوذر ميرسد كه در زبان اوستائي نئوتر (naotara) خوانده شده است.
    پس از منوچهر، پادشاهي ايران ميان تيرهها و دورههاي ايراني پخش ميشود، و همچون يك پادشاه پس از پادشاه ديگر (يك هنگام يا دوره، پس از هنگام ديگر) ميآيد كه در نوشتههاي باستاني هر يك را پسر آن ديگري ميخوانند، و نوذر نيز كه فرزند منوچهر به شمار ميآيد، نشانه تيرهاي است كه پس در نژاد مانوس فرمانرواي ايران مي شود.
    اما براي يافتن پايتخت و جايگاه آن نژاد، يا دوره، چراغ راه ما فرزند نوذر است كه با نام «توس» سپاهسالار ايران بود؛ و چون جايگاه توس اكنون نيز پيدا است، پس براي يافتن جاي نوذر ميبايد كه به جائي ميان دماوند و مانوش و توس گشت.
    در زندگي و مهاجرت نژاد آريا، براساس روايات ايراني، جاي اين پايتخت را در جايگاه امروزي دو روستا به نام «فرخان» در قوچان پيشنهاد كردهام. زيرا هنگامي كه ايرانيان در هنگام كيقباد، به دنبال وي ميگردند از موبدي به نام فرخان نام برده ميشود كه نژاد از نوذر داشته است، اما پس از چاپ نامه نامبرده به دو نكته برخوردم: يكي آنكه، بندهش در بخش پيوند و تخمه كيان ميگويد: «موبدان پارس، همه تخمه به منوچهر بازشوند»، پس بر روي اين سخن نميتوان ايستاد! دوديگر آنكه، بيشتر باستانشناسان ايراني كه در اين باره با آنان سخن گفتم، همراي بودند كه: چنين جايگاه تپهاي است نزديك دره گز كه پيش از تاريخ بنياد نهاده شده و پيش از تاريخ هم ويران گرديده است.[4]
    هنگام پادشاهي نوذر، با آشوب و درهمريزي بنيادهاي ايراني همراه است و تورانيان نيز در آن پريشاني دوباره يورش به ايرانشهر ميآورند، نوذر را كشته و تا ري پيش ميروند و چون «توس» به پادشاهي نميرسد...
    4- پايتخت زو
    هنگام پادشاهي به زو ميرسد كه در برخي نامههاي ايران پس از اسلام، زاب نيز خوانده شده است. بيگمان اين نام، نام شهر باستاني زوزن است در ايران شرقي، در غرب هرات و جنوب نشابوركه چند روستا با نام زاو، زو، زوزن از آن به يادگار مانده است و شهر تربت حيدريه كنوني بازمانده آن است كه از آن تا پيش از يورش مغولان بسا نامبرداران فرهنگ ايران برخاستهاند. و پسوند اين نام، «زن» خود خانه و جايگاه است و هنوز در نام برزن كه كوي (محله) باشد در زبان فارسي كابرد دارد: زوزن = شهر زو يا جايگاه زو.
    شاهنامه از اين هنگام با نام تهماسب و گرشاسب به نيكي ياد كرده، اما اين زمان خوش نيز به درازا نميكشد و تورانيان باز يورش ميآورند و ايران شمالي زير فرمان آنان ميرود. اما ايرانيان جنوبي، سيستانيان و باشندگان كوه اپورسن كه نياي كردان و لران امروز ميباشند، به يكديگر ميپيوندند و براي راندن تورانيان، به شاهنشاهي، يا گزيدن شاهي كه شاه همة تيرهها وشهرياران ايراني باشد، همراي ميشوند، و اين دوران، زمان كيقباد است.

    5- پايتخت كيقباد
    كيقباد، در اوستا «كوي كوات» (kavi- kavata) ناميده مي شود، پس از فريدون و منوچهر كه هنگام گزينش شاهنشاه، يا حكومت مركزي در ايران است[5]. رستم براي يافتن كيقباد به البرزكوه مي رود. البرز در نوشتههاي ايراني كهن، به سه جاي يا سه كوه گفته شده است:
    البرز افسانهي، برابر با قاف كه پيرامون جهان را گرفته است.
    البرز در نزديكي هندوستان، كه سيمرغ بر آن آشيان داشته و زال را بپرورده.
    البرز كنوني، كه دماوند نيز درميانه آن است.
    بنابراين براي يافتن جايگاه كيقباد بايستي به نزديكي همين البرز نگريست.
    برخي از نوشتههاي ايراني كيقباد را از استخر فارس و برخي از همدان به شمار ميآورند؛ وچون پارس از البرز دور است، گمان به سوي هگمتانه و همدان ميرود. من داوري را در اين باره كوتاه ميكنم، زيرا كه براي شناخت آن نياز به آگاهيهاي بيشتر است و زمان و آينده را ميخواهد، و باز ميجويد!

    6- پايتخت كاووس – قزوين
    پس از دوره كيقباد كه همراه با آباداني و آسايش ايرانيان و راندن تورانيان بوده است، كاوس به پادشاهي ميرسد.
    كاوس شاهنامه، همان سلسله پادشاهي كاسيان يا كاسپها در ايران است. اين سلسله زماني بس دراز در ايران فرمانروائي داشتند و دوران پادشاهي آنان همراه با شكوفائي هنر و دانش و هرجومرج و جنگ و آسايش، لشگركشيهاي بيشمار به بيرون از كشور و چيره شدن تورانيان در آن هنگام، رفتن به جنگ هيتيتها و هوريان و پيوند زناشوئي آنان و سپس گشودن بابل است.
    آنگاه رفتن از بلنديهاي البرز به سوي درياي گرگان يا مازندران و نهادن نام خود برآن دريا چنانكه اروپائيان آن را كاسپين مينامند.
    اين رويدادها در شاهنامه به همينسان يادگرديده، چنانكه كاووس را با شاه هاماوران و بربر و مصر جنگ روي ميدهد. پسانگاه با سودابه دختر شاه هاماوران پيوند زناشويي ميبندد، آنگاه ره به بلندي (دوين)[6] هاي البرز ميگشايد و به كناره درياي مازندران ميرسد.
    بيگمان پايتخت اين دودمان قزوين يا كاسپين است و از ديدگاه زمان، درازترين دوران پايتختي در ايران را داشته است زيرا كه كاووس (كاسيان) خود دوراني بس دراز به ايران فرمانروا بودهاند!
    7- پايتخت كيخسرو- گنزك – شيز
    پس از پايان پذيرفتن نيروي كاسيان نيروئي تازه در ايران پيدا مي شود كه «كيخسرو» ناميده ميشود. كيخسرو نيز پادشاه گزين بوده است و ايرانيان غربي نياكان كردان و لران امروز كه در شاهنامه به گودرز و گيو نامبردارند، به پادشاهي او همراي ميشوند. آنگاه خراسانيان (توس) از اينكه بيآگاهي آنان شاهنشاهي براي ايران برگزيده شده است با گودرز (گوتيان) به گفتوگو ميپردازند:
    همي بي من، آئيـن و راي آوريد؟ / جهان را به نو كـدخداي آوريد؟
    و چون گفتوگوها بالا ميگيرد، آتش نبرد افروخته ميشود؛ اما با پادرمياني تيرههاي مياني (كه اكنون كاسيان، يكي از آناناند) كار به نبرد نميانجامد و پادشاهي تيره كيخسرو آغاز ميگردد. اينان پارسيان نخستيناند كه پيرامون درياچة اورميه كه در اوستا چئچست (caecasta) وپهلوي و فارسي چيچست خوانده ميشود ميزيستهاند، و همسايگان غربي ايران با آنان به نام پارسواش در همين مرز برخورد كردهاند.
    ساختمان آتشكده آذرگشسب بر دست اينان انجام مي گيرد:
    چـــنين تـا در آذر آبــادگـــان / بشــد با بزرگـــان و آزادگان
    همي خورد باده، همي تاخت اسپ / بيامد سـوي خـان آذرگشسب
    ***
    ز بيرون چونيم از تنگ تازي اسپ / بـــرآورد و بنهـاد آذرگشسب
    نشستند، گـردانـدرش موبــدان / ستارهشناسان و هـم بخردان
    در آن شارسان كـرد چندان درنگ / كه آتشكده گشت با بوي و رنگ

    8- پايتخت لهراسپ – بلخ
    در اين هنگام شكوفائي زندگي ايرانيان، سرماي سخت و برف فراوان دركوهستانهاي كردستان و آذربايجان و البرز كنوني و خراسان و نيز اپورسن (كه نام يوناني آن زاگرس است) زندگي و خانه و شهر و روستاها را به زير ميكشد و سكوت و آرامش درآن بخشها سايه مي افكند؛ تا آنكه از شرق ايران پادشاهاني با نام لهراسپ برپا ميخيزند، كه بنابه همه گفتارها جايگاهشان در ايران شرقي و بلخ بوده است و هم در بلخ از ميان ميروند.

    9- پايتخت گشتاسب ريوند(نيشابور)
    در نامههاي اوستائي و پهلوي جايگاه گشتاسب دركوه ريوند، جائي به نام «پشت وشتاسپان» كه به فارسي پشته گشتاسبي خوانده ميشود در نزديكي آتشكده برزين مهر بوده است. اين نام در اوستا ريونت (reavanta) يا دارنده شكوه و جلال و درخشندگي است كه نرمكنرمك ريوند (reyvand) گرديد كه در جغرافياهاي پس از اسلام همواره از آن با همين نام ياد مي شود، و هماكنون نيز از كناره ديواره مسجد جامع شهر تا مرز سبزوار به نام ريوند خوانده ميشود.
    اما آيا پايتخت گشتاسب در جايگاه كنوني نيشابور بوده، يا در شهري در غرب آن، تا نزديكي آتشكده برزين مهر؟ پاسخ بدان نيازمند كاوشهاي باستانشناسي است.

    10- آذربايجان و كردستان و اورارتو
    باز پادشاهي مركزي ازهم پاشيده ميشود، وآگاهي از اين دوران از روي نوشتههاي آشوري و ديگر برنامههاي غربي است كه از پادشاهاني پراكنده در اين مرز يادكردهاند.

    11- پايتخت هماي – هگمتانه
    هماي شاهنامه، هوماي يا ماد نيك است كه جايگاه آن روشن است و پايتخت آن نيز پيدا.

    12- پايتخت داراب: شوش ، دارابگرد ، زرنوش ( خوزستان )
    هخامنشيان در شاهنامه به دو تيره بخش شدهاند، چنانكه در نوشتههاي ديگر نيز چنين است:
    نخست: داراب، كه كوروش و كمبوجيه باشند؛
    دوديگر: داراي دارايان،كه داريوش و داريوشياناند.
    چون پادشاهي از ماد به داراب مي رسد (كه گهواره او را رودهاي خروشان غرب ايران تا خوزستان و پارس ميبرند)، پارس كنوني جايگاه آنان ميشود؛ وداراي دارايان كه داريوش بوده باشد شهر دارابگرد را ميسازد كه همان شوش است كه پايتخت او است و نيز جايگاه جشنهاي نوروزي او كه تخت جمشيد باشد، و كانال سوئز را فرمان به كندن ميدهد:
    يكي شارسان كرد، زرنوش نام / به اهـواز گشتند ازاون لگـام
    بفرمود كـز هند و ز روميـان / بيـارنـد كـارآزمــوده ردان
    گشايند ازاين آب دريـــا دري / رسانند رودي به هركشوري!
    ***


    کاربرانی که این پست از vahid gh عزیز را پسندیده اند :

    Milad (10-20-2010)
    همه ی خاطره هارو دوره کن مثل من امشب تو به خواب منه تنها . نازنین سر بزن امشب
    vahid gh آنلاین نیست.

  10. عضو طلایی
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    همینــجاا
    نوشته ها
    6,583
    تشکر
    2,483
    تشکر شده 4,874 بار در 2,162 ارسال
    حالت من : afsorde
    میزان امتیاز
    19

    ویترین مدال ها

    10-15-2010, 01:23 AM #29
    نوروز و فلسفه آیین ها

    نوروز اگر چه کلمه است اما فقط کلمه نیست بلکه باید آن را چون عشق، زندگی و حتی مرگ به گاه ضرورتش زیست تا معنا شود.
    این واژه از چند جهت بر ذهن و ضمیر انسان در گذرگاه تاریخ و اسطوره خوش نشسته است و از یک طرف بنا به قولی « نو»،« نور» و « روز» 1 را در خود نهفته دارد، یعنی ذهن را بر کهنگی و تیرگی می شوراند.
    از طرفی دیگرآغاز و فرجام حوادث تاریخی و اساطیری بسیاری را به نوروز نسبت داده اند مثلاً در روایتی از امام صادق (ع) آمده است « نوروز همان روز است که خداوند از بندگانش پیمان گرفت تا او را بپرستند و روزی است که آفتاب در آن طلوع کرد؛ بادها، وزیدن گرفت و زمین شکوفا شد. همان روزی است که کشتی نوح بر کرانه ای کوه آرام گرفت . پیامبر خدا(ص) علی(ع) را بر دوش خود گرفت تا بت های قریش را به زیر افکند، عید غدیر خم در همین ایام است»2
    با نگاهی به منابع متعدد، آفرینش انسان و جهان، تولد حضرت علی(ع) روز بیرون کشیدن یوسف از چاه، روز تولد حضرت عیسی، هنگام هبوط آدم ، تولد زرتشت، به شاهی رسیدن جمشید و غلبه ی او براهریمن ، کشف آتش ، کشف نیشکر و ... در نوروز اتفاق افتاده است.
    انتساب این گونه حوادث در نوروز، باعث تجلی باورها، خرافات و آیین هایی شد که به اقتضای بن مایه های فرهنگی و میزان باور داشت آن در جوامع مختلف، متفاوت است اما آن چه که در ادامه خواهید خواند فلسفه ی ، اقوال و مستنداتی است پیرامون پاره ای از آیین های نوروزی که اندیشمندان خردگرایی چون » ابوریحان بیرونی » به آن پرداخته و درباره ی آن چیزها نوشته اند.
    در اکثر روایات و منابع ، « جمشید» چهارمین پادشاه پیشدادی را بنیان گذار نوروز و بسیاری از آیین های مربوط به آن می دانند مثلاً « فردوسی» در شاهکار سترگ خود پیدایی نوروز را به جمشید نسبت داده و این گونه سرود :
    ... سرسال نو، هرمز فرودین برآسوده از رنج تن ، دل زکین
    به نوروز نوشاه گیتی فروز بر آن تخت بنشست فیروز روز
    بزرگان به شادی بیاراستند می و رود و رامشگران خواستند
    چنین جشن فرخ از آن روزگار بمانده از آن خسروان یادگار...
    در آیین های عیدانه عناصر اربعه ( آب ، باد، خاک ، آتش) مظاهر، پاکیزگی، طراوت و روشنی، تحرک و سکون ستیزی ، رویش و دایگی ، قدرت و نیرو و روشنایی و گرمازایی و ... به شکل نمادینی حضور دارند باید اذعان کرد آیین های نوروزی عموماً نمادین و سمبلیک هستند و در پشت هر یک فلسفه ای نهفته است.
    به یاد داشته باشیم، « آتش و باد » در مقابل « باد و خاک» ، دو عنصر فراسویی از منظر انسان دیروز و اساطیر ملت های مختلف از جمله هند ، یونان ، روم ، ایران و ... است.
    در اساطیر ایرانی آتش رنگ توتم و تقدس به خود گرفت. چنان که آن را هدیه و فرزند اهورا مزدا دانسته اند. دزدیدن آتش توسط « پرومته» و آوردن آن به سرزمین ، نشانه ای از آسمانی بودن این عنصر در اساطیر یونان باستان است.
    در آیین زرتشت هم ، آتش بزرگ ترین پاک کننده ودرعین حال پاک ترین و نورانی ترین عنصر است و آن را رمز و نماد اهورا مزدا می دانند. زرتشت با انتخاب آتش به عنوان نشانه ی کیش خود، از پیروان خود می خواهد :
    1- چون آتش پاک و درخشان باشند.
    2- همان گونه که شعله های آتش بالا می رود به سوی تعالی و ترقی عروج کنند.
    3- از آنجایی که زبانه های آتش به سوی پایین میل نمی کند، آنها هم آرزوهای بزرگ را مدنظر قرار دهند و به سمت و سوی اسافل نگرایند.
    4- آتش به هر چیز برخورد کند او را درخشان می کند بنابراین پیروان او باید به فروغ دانش و بینش خود ، به روشن گری بپردازند و ...3
    و اما جشن نوروز، با سابقه ی کهن و دراز دامن خود، نه تنها در گذر زمان و آمد و شد حکومت ها با گرایش هیا اجتماعی و فرهنگی متعدد، ساییده نشده است بلکه خود باعث خلق باورها و آیین های پسندیده ای شد که بن مایه ی پیدایی آنها ریشه درکهن ترین صفحات تاریخ و اسطوره دارد. در ادامه به تحلیل و واگویی بخشی از این آیین ها می پردازیم.
    1- کشت دانه یا سبزه کردن : کشت کردن دانه در روزهای فرجامین سال و چند قدمی بهار ، عملی نمادین است. دراوستا کاشتن سبزه با کاشتن حقیقت و فضیلت برابر است واز طرفی دیگر کشت سبزه نماد بازگشت برکت و خرمی به واسطه ی پیروزی جمشید بر اهریمن است. در روزگار جمشید، اهریمن، خشکسالی و قحطی را درزمین رواج داد و برکت و طراوت از همه جا گریخت. جمشید با سرکوب اهریمن باعث بازگرداندن برکت در زمین شد ابوریحان در آثار الباقیه می نویسد:« در این روز که نورزوش خوانند هر چوب درختی که خشک شده بود باز رویید و سبز شد. و هر شخص از راه تبرک به این روز در تشتی جو کاشت پس این رسم در ایرانیان پایدار ماند»4
    به گزارش ابوریحان، ایرانیان هفت صنف از غلات در هفت استوانه می کاشتند و از حال و کار آن ها خوبی یا بدی زراعت سالیانه را حدس می زدند. آیا کاشتن نهال ، خرید و فروش سبزه، هفته ی درخت کاری در تقویم رسمی ما و برخی از کشورهای جهان ریشه در جایی از این خاطره ی شیرین بشری ندارد؟
    2-خانه تکانی و غبار رویی و کوزه شکستن :در آیین خانه تکانی پیام اندوه کشی ، فقر زدایی ، نظم و نظافت برای خوش آیند فروها که درآستانه ی سال نو چندی این جهانی می شوند، نهفته است. غبار روبی و گردگیری خانه و اسباب و وسایل و سفید کردن ظروف مسین از آیین های کهن ایرانی است « خانه تکانی و زدودن آلودگی و پلشتی ها از فضای خانه و کاشانه در آخر سال ، مظهر و نمادی از رماندن ارواح خبیث و ناپاک و فرسوده از محیط زیست و زدودن سیاهی و فقر و اندوه و آماده کردن فضای خانه در آستانه ی نوروز برای استقبال از فرود فروهرها وروان مردگان است.5
    عده ای از پژوهندگان خانه تکانی و آرایش و پیرایش پیرامون زندگی را از دستورات خود زرتشت می دانند.6 و گمان می رود رابطه ای بین فروهرها ، ارواح پاک و نیک با نامگذاری اولین ماه فصل بهار یعنی فروردین وجود دارد به باور من این رابطه نمی تواند نادیده گرفته شود چرا که به گواهی اکثر منابع حتی اوستا، فرود فروهرها در روزهای پایانی سال کهنه و چند روز نخست سال نو صورت می گیرد.
    3- چهارشنبه سوری: « سور» در زبان فارسی و در برخی از گویش ها به معنای « جشن ، مهمانی سرخ » به کار رفته است درباره ی خاستگاه این آیین منابع گوناگون، متعدد می نوشته اند. بنا به نظری « طبق حساب ستاره شناسی زرتشت در سال 1725 ق . م تحویل سال ظهر روز سه شنبه بود که نیمه ی صبح آن جز سال پیش و نیمه بعد از ظهرش جز سال نو بوده است که با حساب آغاز روز از نیمه شب چهارشنبه فردای آن روز نوروز و اول سال بوده است و شب چهارشنبه را به این مناسبت جشن گرفته اند و آتش روشن کرده اند»7
    اما درکتاب « نوروز» اثر بلوکباشی از قول بهرام فره وشی – یکی از پژوهندگان در فرهنگ ایران باستان آمده است « ایرانیان برآن بوده اند که ارواح نیاکان در آغاز این روزها به زمین می آیند و برکت و نیک روزی برای خاندان می آورند و در همین روزها بود که برای راهنمایی آنان به هنگام شب در بالای بام یا صحن خانه ها آتش می افروختند و مایه آتش را هم از آتشدان ویژه ی خانه فراهم می آوردند تا آن ها راه خاندان خود را بازیابند و به سوی خانواده بشتابند».دکتر مهرداد بهار در جستاری چند در فرهنگ ایران ص 220 ، چهار بودنش را معرف چهار فصل سال می داند.
    4- آش چهارشنبه سوری:یکی از کارهای معمول در آستانه ی سال جدید، پختن آش است که در روز آخرین چهارشنبه ی سال انجام می گیرد این آیین هنوز کمابیش در بین مردم، مخصوصاً مردان کوهستان و کسانی که هنوز به آیین های اجدادی پشت نکرده اند، رواج دارد.
    ریختن انواع حبوبات، سبزی و ترشی در این عمل نماد این است که در سال آینده مثل آش دیگ لبریز و برخوردار از همه ی مواهب باشند، در پاره ای از مناطق درداخل این آش هفت نوع ترشی می ریزند و معتقدند که هر یک از انوا ع این ترشی ها و سبزی دفع کننده بلا و آفت ویژه است.
    5- نوروزی خوانی: نوروزی خوانی هم یکی از اعمال سمبلیک در آستانه ی قدم بهار می باشد که متاسفانه امروزه کمرنگ شده است.نوروزی خوان ها با در دست داشتن برگ سبزی که سمبل برکت و زاپایی زمین ، پس از پیروزی جمشید بر اهریمن است. چند روز مانده به عید به اطراف می روند و با خوانش اشعاری در توصیف بهار، مولا علی (ع) ستایش صاحب خانه، دعا برای او و خانواده، دعوت به کار، پایان کرختی و سرما، پاکدامنی و جوانمردی و ... را زمزمه می کنند.
    هم چنین حاجی فیروز با لباس قرمز و صورتی سیاه با حرکت و ساز و آواز از خود موجب نشاط و شادمانی مردم می گردد.
    اسطوره شناسان چهره ی سیاه حاجی فیروز را نماد زمستان، لباس قرمز او را نماد خون سیاوش ، می دانند.
    6- آب پاشی یا آیین مادرمه :در این آیین ، آب نماد پاکی و پاک کنندگی و روشنی، توسط فرد خوش قدم، بلافاصله بعد از تحویل سال بردرگاه منزل و یا روی افراد ریخته می شود. ابوریحان در آثار الباقیه در این مورد می نویسد : « این روز به « هروذا» که فرشته ی آب است تعلق دارد و به همین خاطر مردم در این روز، سپیده دم از خواب برمی خیزند و در آب حوض و قنات خود را می شویند. و گاهی نیز آب جاری را برخود از راه تبرک و دفع آفات می ریزند.»
    باید گفت آب پاشی یا مادرمه شاید در این ریشه داشته باشد که چون تن ها، وسایل و خانه ها در زمستان به دود و خاکستر آلوده می شود، مردم ابتدا به خانه تکانی و غبار روبی و بعد پاشیدن آب برروی خود و یا در گوشه ی خانه ها، آن را در یک عمل نمایدن، پاکیزه می کنند و بر پالایش آن گواهی می دهند.
    عده ای حمام کردن و شست و شوی تن را که به شکل خرده باور هنوز هم رایج است از همان خاطره ی نخستین یعنی دستور جمشید به دیوان برای ساخت حمام و گرمابه می دانند.8
    7- هفت سین یا هفت چین:عدد هفت در بسیار ی از فرهنگ ها مقدس و رازناک است عده ای عدد هفت در هفت سین را نماد هفت « امشاسپند» می دانند امادرمورد سین عده ای معتقدند که عبارتند از هفت سینی یا هفت چینی که از چین وارد ایران می شد و در چینش سفره ی نوروزی از همین ظرف های نقش دار نفیس استفاده می شد ، بعدها « یای» نسبت آن افتاد و به صورت هفت سین باقی مانده است.
    دکتر هاجری در نوروز نامک خود در این مورد می نویسد :« از روزگار باستان هفت چین که به اندر یافت هفت میوه چیده شده است به یاد امشاسپندان هفت گانه، سرخوانچه می گذارند . پس از گذشت دوران فراوان چون «چ» در زبان تازی نبود، « چ» به «ش» بدل شد و هفت چین به هفت سین گردانده شد ».
    درکتاب نوروز اثر بلوک باشی در این باره آمده است « برخی سین را کوتاه شده ی واژه ی « سینی» می دانند که در آن محصولاتی که در سرزمین ایران به دست می آمد، می چیدند. چون امشاسپندان ، هفت فرشته ی مقدس دین مزدینسا، در ده روز فروردگان از 26 اسفند تا 5 فروردین از جهان مینوی فرود می آمدند مردم هفت خوان از مائده های زمینی را برای آنها مهیا می کردند، اما امروزه سفره هفت سین نوروزی را با هفت چیز که با سین شروع می شود، می چینند.
    1- سیب نماد موهبت خداوند
    2- سنجد، نماد عشق و دلدادگی
    3- سمنو، نمادی برای طلب برکت و فزونی آن در سال نوین
    4- سکه، نماد ثروت و طلب افزایش آن
    5- سیر، نماد عافیت و سلامت
    ۶- سمبل ، نماد پیک بهار و زیبایی
    7- سپند، برای رفع چشم زخم و یا سماق ویا سرکه
    علاوه بر این هر قومی کتاب مقدس خود را بر سفره می گذارد، گذاشتن تخم مرغ بر سر سفره نماد طلب نطفه و نژاد است ( زایش و باروری) و ...»9
    8- عیدانه :از جمله آیین های نمادین نوروز است که بزرگ ترها به کوچک ترها عیدی می دهند «بیرونی» هدیه دادن را همانند نوروز رسمی کهن و بنیان گذار آن را جمشید می داند و می نویسد : « جمشید در نوروز « نیشکر» را در کشور ایران یافت و دستور داد تا آب این نی را بیرون آورند و از آن شکر ساختند و آن را به عنوان تبرک به همه دادند از آن رو مردم از راه تبرک به یکدیگر در نورز شکرهدیه می فرستادند».10
    لازم به یادآوری است که هدیه جمشید به شیرین کام کردن مردم منجر شد دادن هدایا و عیدی در طول زمان ادامه داشته و در هر عصر و دوره ای بنا به فکر ،فرهنگ ، افراد عیدانه دهنده و عیدانه گیرنده ، نوع و جنس خاص پذیرفته است معمولاً مادربزرگ ها تخم مرغ رنگ شده به نوه ها می دهند، بزرگ ترهای کاسب پول و ...
    9- تاب بستن و تاب خوردن : یکی دیگر از آیین های نمادین است معمولاً افراد در نوروز و مخصوصاً در سیزده به در، تاب می بندند و تاب می خورند ابوریحان بیورنی در صفحه 327 آثار الباقیه این کار را عملی سمبلیک و یادآور نخستین خاطره ی خوش جمشید، پادشاه ورجا و ند پیشدادی می داند « چون جمشید برای خود گردونه ساخت، در این روز بر آن سوار شد و جن وشیطان او را در هوا حمل کردند و به یک روز از کوه دماوند به بابل آمد و مردم با دیدن این امر در شگفت شدند و این روز را عید گرفتند و برای یادبود آن روز در تاب می نشینند و تاب می خورند».
    10- سیزده به در : عدد سیزده در باور اکثر جوامع و فرهنگ ها « نحس» محسوب می شود عده ای نحوست این روز را از روزگار زرتشت می دانند که ماه و آفتاب در این روز در مقابل هم قرار گرفتند و منجمان این روز خاص را « نحس» خواندند.
    عده ای نحوست سیزده را به عقاید یونانی ها پیوند می زنندو معتقدند که « انجمنی مرکب از خدایان دوزاده گانه منعقد بود، سیزدهمین وارد شد، یکی از آن ها را کشت و این مجلس به هم خورد از همان روز سیزده نحس و بدشگون شده است. این عقیده با رسوخ و رسوب عجیبی در تمام جهان انتشار یافت و مردم به همان عقیده گرویدند و از عدد سیزده ترسیدند.»11
    عده ای هم نحوست عدد سیزده را به شام آخر حضرت مسیح داده اند که سیزده نفر بودند یکی از آن ها خیانت کرد و حضور حضرت عیسی را خبر داد، او را دستگیر و مصلوب کردند.
    نحوست عدد سیزده به حدی است که برخی از مالکین از پذیرفتن پلاک 13 امتناع می کردند امروز حتی برخی از خطوط هواپیمایی از دادن شماره 13 به شماره های پرواز خود، صندلی های داخل کابین هواپیما خودداری می کنند وهمچنین در پاریس کمتر خانه ای را می توان یافت که عدد سیزده بر سر در آن ثبت شده باشد.
    باری نحوست سیزده به خاطر یاد کرد خاطره ی شومی که در ذهن بشر مانده است اعم از حوادث بزرگ طبیعی مثل « سیل ، زلزله و یا مسائل ---------- و اجتماعی و...»
    در برخی از مناطق ایران هنوز هم در روز سیزده ی نوروز، در خانه ماندن و کارکردن پسندیده نیست در این روز که در تقویم رسمی ما روز طبیعت نامیده شد، اعضای خانواده از خانه بیرون می روند و در داخل طبیعت زندگی می کنند و قدم بهار را در کنار گل و سیزه و رود و خوانش پرندگان جشن می گیرند و شادباش می گویند.
    در روز سیزده نوروز اعمال و آیین هایی انجام می گیرد مثل تفال زدن، تاب خوردن و گره زدن دو شاخه و ...
    در کتاب نوروز در خصوص گره زدن سبزه با شاخه تفسیر آیینی جالبی آمده است « گره زدن دو شاخه یا سبزه در روزهای پایان زایش کیهانی ، تمثیلی از پیوند یک مرد و زن برای پایداری و تسلسل زایش است».
    در ادبیات پاپیولار ما این اعمال و اشعار را به جوانان دم بخت نسبت می دهند.
    مثل : سال دیگر / خانه شوهر/ بچه بغل و ...
    در پایان یادآور می شوم گرامی داشت نوروز ، گرامی داشت مهربانی ، پاکی ، سرسبزی و روشنایی است که ریشه در اعماق تاریخ و اساطیر دارد. نوروز را گرامی داشتند، گرامی بداریم.
    منابع و پی نوشت ها :
    1- دکتر محمدرضا سنگری
    2-بحارالانوار، علامه مجلسی، جلد چهاردهم
    3- تاریخ ده هزار ساله ی ایران، ص 84 و 85
    4- آثار الباقیه ، ابوریحان بیرونی، ص 283
    5- نوروز، علی بلوک باشی ، چاپ دوم ، 1380 ، ص 53
    6-نوروز نامک، دکتر سید ضیاالدین هاجری، مجله ی تمبر، ص 8
    7- نوروز ، بلوک باشی ، ص 53
    8-منبع شماره 6 ص 6 موضوع ساختن گرمابه در نوروز و به دستور جمشید د رمنابع دیگر هم آمده است از جمله نگاهی به عصر اساطیر ، نوشته ی علیقلی بختیاری، نشر پاژنگ ، سال 1368 ، ص 296 و 297
    9- نوروز ، کهن اسطوره ای ماندگار، ریحانه حرم پناهی، چاپ 82 ، ص 21-20-19
    10-آثار الباقیه ، ابوریحان بیرونی، ص 83
    11- نوروز ،بلوک باشی ، ص 91 به نقل از دکتر رضا شفیق زاده


    نویسنده :
    عباس حسن پور(شیون نوری)،شاعر و پژوهشگر

    کاربرانی که این پست از vahid gh عزیز را پسندیده اند :

    Milad (10-20-2010)
    همه ی خاطره هارو دوره کن مثل من امشب تو به خواب منه تنها . نازنین سر بزن امشب
    vahid gh آنلاین نیست.

  11. عضو طلایی
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    همینــجاا
    نوشته ها
    6,583
    تشکر
    2,483
    تشکر شده 4,874 بار در 2,162 ارسال
    حالت من : afsorde
    میزان امتیاز
    19

    ویترین مدال ها

    10-15-2010, 01:23 AM #30
    نگاهي به اسلامستيزي در عصر پهلوي

    يكي از مظاهر اسلام زدايي دوره پهلوي، تقويت روزافزون فرقههاي ضاله و باطله و آيينهاي ساختگي بيپايه ميباشد.
    تقويت كليميها از جهت اقتصادي در دوره محمدرضا به جايي رسيده بود كه ميتوان گفت اقتصاد كشور را در قبضه قدرت كليميها قرار داده بود. حمايتهاي فراوان رژيم شاه از اين طايفه در ابعاد گوناگون، و روابط سياسي رژيم با دولت غاصب صهيونيستي مستقر در فلسطين اشغالي، عليرغم نفرت شديد ملت ايران از رژيم صهيونيستي گوشهاي از سياست اسلامزداييهاي رژيم شاه را شكل ميداد. ويليام سوليوان سفير آمريكا در دربار شاه، در كتاب خاطرات خود، در خصوص روابط شاه مخلوع و رژيم غاصب فلسطين مينويسد:
    \"... مطلعترين همكاران خارجي من در تهران، كه كمتر از همه به چشم ميخورد، نماينده سياسي اسرائيل در تهران بود. او يكي از ديپلماتهاي ارشد كشور خود به شمار ميرفت، در تهران عنوان سفارت نداشت. زيرا با وجود روابط صميمانه اسرائيل با حكومت شاه، چون ايران يك كشور اسلامي بود، شاه ترجيح ميداد روابط با اسرائيل در سطح غير رسمي باقي بماند. با وجود اين چون قريب هشتاد هزار يهودي در ايران زندگي ميكردند و جامعه يهوديان ايران در كليه رشتههاي تجارت و اقتصاد ايران رسوخ كرده بودند، ديپلماتهاي اسرائيلي در تهران به شبكه اطلاعاتي وسيعي در ايران دست داشتند كه نظير آن در اختيار هيچ كشوري نبود. \"
    يكي از شيوههاي ضديت رژيم پهلوي با اساس اسلام، مانورهايي بود كه روي كليات تعاليم زرتشت (پندار نيك، كردار نيك و گفتار نيك) در كتب منتسب به رژيم، حتي در سرهم بنديهايي تحت عنوان \"مأموريت براي وطنم \" و \"انقلاب سفيد \" به چشم ميخورد.
    اين تلاش مذبوحانه، زمينه را براي قلم به مزدهاي فرصتطلبي كه در جستجوي نان و نام، براي هر كلمه صادره از عاليترين مقام سياسي كشور، وقت و نيروي بيارزش خود را وقف ميكردند فراهم ميكرد و در نتيجه، كمتر هفتهاي بود كه در مجلهاي يا روزنامهاي، كليات مزبور، به عنوان سخنان وحي پيامبر پارسيان، به نحوي طرح نشود.
    كيست كه عاشق پندار و كردار و گفتار نيك نباشد؟ و در عين حال هر كسي، راه خود ميرود و همان را \"نيك \" ميداند، شخص او كه به اعتراف خودش و تأكيد تمام اسناد موجود، دست نشاندة استعمار در شهريور 1320 و 28 مرداد 1332 بود، حكمراني خود را \"نيك \" ميپنداشت و ادامه آن را \"كردار نيك \" و حمايت لفظي از سلطنت خويش را \"گفتار نيك \" ميدانست. طرفداران او نيز، چنين ميپنداشتند و چنان ميكردند و ميگفتند. در حاليكه عموم انديشمندان حقيقتجوي، آن پندار و كردار و گفتار را پوششي براي اسلامزدايي رژيم ميدانستند.
    رژيم شاه در بخش معارضه و مبارزه با اساس اسلام، سعي داشت آئين اسلام را، يك دين \"سامي \" و به خصوص عربي جلوه داده، چنان \"نمايد \" كه گويي اين آئين، براي مردم جزيرهالعرب، با فرهنگي منحط و بسيار عقب مانده كه هيچ تناسبي با ملت پيشرفتهاي مانند \"ايرانيان \" نداشته و ندارد، شكل گرفته است.
    اين تلقينات استعماري، در كتابهاي درسي رژيم گذشته و جزوات و كتب و مقالات جرايد و حتي در تبليغات رسانههاي گروهي صوتي (راديو تلويزيون) قابل لمس بود. و نيز، كتابهايي كه در آن زمان به عنوان دفاع از اسلام، توسط علماي بزرگوار و پاسداران متعهد حريم مرزهاي اعتقادي جامعه تدوين و نوشته ميشد، بخشهاي معتنابهي از آن، در زمينه پاسخگويي به اين قبيل تلقينات و تبليغات بوده كه خود، گواه وجود تبليغات ضد اين مطالب، در سطح جامعه ميباشد.
    محمدرضا در پيگيري سياست اسلامزدايي، از تمام امكانات موجود، حتي روحانيون وابسته نيز مدد ميگرفت. تشكيل \"مؤسسه دارالترويج \" در شهرستان قم و \"سپاه دين \" در كشور! مستقيماً زيرنظر رژيم و در تعقيب همين سياست بود.
    منظور شاه از \"تمدن بزرگ \" مسئله ارتقاء سطح زندگي مادي مردم ايران نبوده است و اين اصطلاح با يك مفهوم روانشناسي قوي همراه بود و آن اينكه:
    \"ايرانيان بايد از راه و روش زندگي سنتي اسلامي زدوده شوند و در جهت تمدن اروپاي غربي گام بردارند. \"
    نويسندگان آمريكايي كتاب \"هزيمت... \" آوردهاند:
    \"... شاه (محمدرضا) چنين مينمود كه مجذوب آئينهاي ديني دوران پيش از اسلام است. در جمع نزديكان وي بسيارند كساني كه هيچگاه وي را مسلماني ديندار ندانستهاند، بيگمان واقعيات بسياري بدبيني آنان را تأييد ميكند: رسم كردن گاهشماري ايران باستان؛ اشارات بيش از پيش آشكار به عصر كورش و سرانجام، جشنهاي عظيم سال 1971 (1350ش) در پرسپوليس، رويدادي كه بيش از هر رويداد ديگر خشم پيشوايان مذهبي را برانگيخت و شاه را به طور قطع، از انبوه مردم ديندار كشور جدا ساخت... تضاد ميان آراستگي خيره كننده پرسپوليس و فقر دهكدههاي همجوار چندان زننده بود كه هيچكس نميتوانست آن را نديده گيرد. \"
    محمدرضا در عين حال كه به صورت خفيف در موارد مقتضي، تظاهر به اسلام ميكرد، با احياي مذاهب منسوخه و باطله در قالب \"برگزاري جشنهاي مذهبي اقوام پيش از اسلام، در كاخ سلطنتي و واگذاري مديريت جشن به همسر خود و پذيرايي از مدعوين، با شرابهاي سفارشي وارداتي از فرانسه، آن هم در ماه رمضان، دشمني خود را با اسلام نشان ميداد. او تاريخ مبدأ هجرت نبوي (ص) را كه نشانه دلبستگي ملت به اسلام بوده است، از رسميت حذف و به جاي آن، تاريخ شاهنشاهي قبل از اسلام را رسميت بخشيده و بدين ترتيب، كاريترين ضربه را بر باقيماندة اسلام وارد كرد. طرح مستمر نام پادشاهان قبل از اسلام و برگزاري جشنهاي دو هزار و پانصد ساله در كنار قبر \"كورش \" هدفي جز اسلام زدايي از جامعه ايراني را تعقيب نميكرد، و تقويت بهائيان و نصب فلان يهودي صهيونيست در رأس راديو - تلويزيون و تقويت اقتصادي آنان، انگيزهاي جز همان هدف شوم نداشت.

    کاربرانی که این پست از vahid gh عزیز را پسندیده اند :

    Milad (10-20-2010)
    همه ی خاطره هارو دوره کن مثل من امشب تو به خواب منه تنها . نازنین سر بزن امشب
    vahid gh آنلاین نیست.

صفحه 3 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. تاپيك مربوط به عكسهاي " لیلا اوتادی "
    توسط vahid gh در انجمن عکس های بازیگران ایرانی
    پاسخ: 15
    آخرين نوشته: 07-02-2011, 01:00 PM
  2. تاپيك مربوط به عكسهاي " الناز شاكردوست "
    توسط ss_blue در انجمن عکس های بازیگران ایرانی
    پاسخ: 17
    آخرين نوشته: 01-23-2011, 10:04 PM
  3. تاپيك مربوط به عكسهاي "Wentworth Miller" (اسكافيلد)
    توسط ss_blue در انجمن عکس های بازیگران خارجی
    پاسخ: 6
    آخرين نوشته: 11-29-2010, 02:41 PM
  4. تاپيك مربوط به عكسهاي "الهام حميدي"
    توسط ss_blue در انجمن عکس های بازیگران ایرانی
    پاسخ: 4
    آخرين نوشته: 10-11-2010, 07:09 PM
  5. تاپيك مربوط به عكسهاي " نیوشا ضیغمی "
    توسط RaMt!N در انجمن عکس های بازیگران ایرانی
    پاسخ: 8
    آخرين نوشته: 09-19-2010, 01:26 PM

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
PostMan By Cultural Forum | Study at Malaysian University
Search Engine Optimization by vBSEO 3.6.0